راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

یادداشت های زنده یاد "خسرو خسروانفر"
به یاد یار مهربان
سروان دکتر
"سیف الله غیاثوند"

 

یه انصاقی در حق توده ای‌ها شامل زنده‌ها نمی‌شود، بلکه شهدای حزب را هم شامل می‌شود.
به قول "تراب حق شناس" خیلی‌ها علت وجودی شان توده‌‌ای ستیزی است. مثل آنها که در بیرون از زندن کمتر از لوله تفنگ مبارزه را قبول نداشتند، اما در زندان به لشگر پر شمار تواب‌ها تبدیل شده و روزگار را بر همه سیاه کرده بودند. همان‌ها که توده ای‌ها را به خاطر دفاع اصولی شان از انقلاب و تلاش برای حفظ دستآوردهای آن "سازشکار" می‌نامیدند و خود را سازش ناپذیر.
یکی از آن چهره‌های توده‌‌ای که قهرمانی اش در سلوک و نشست و برخاست با زندانیان و پایداری در برابر زندانیان زبانزد بود و جا دارد از وی یاد شود سروان دکتر "سیف الله غیاثوند " است!
از زادگاه "روزبه" برخاسته بود. قامتی ورزیده و پهلوانی داشت، وقتی دستگیر شد سرپرست کل بهداری‌های جبهه بود و بسیاری از مجروحان جنگی، که جان بدر برده اند، زندگی خودشان را مدیون این پزشک و انسان شریف هستند.
اولین بار که به زندان اوین منتقل شدیم 41 نفر بودیم. همگی را در یک اتاق کوچک جای دادند. در همان بدو ورود، مرا که سن و سالی را پشت سر گذاشته بودم و زندانی رژیم شاه بودم، بعنوان پیش کسوت و کسی که تجربه زندان را دارد به مسئولیت اتاق برگزیدند. بزرگ‌‌ترین مشکل همه ما، نداشتن جای خواب بود، به دشواری می‌توانستیم بنشینیم، هیج کدام نمی‌دانستیم شب را چگونه بین هم تقسیم کنیم، تا به نوبت بخوابیم، سرانجام، این مشکل با راه حل "خواب پرسی" حل شد. برای یک نفر، حتی جا برای خوابیدن پرسی هم وجود نداشت. من داوطلب شدم تا کنار در ورودی به صورت نشسته بخوابم. خیلی زود، از میان آن جمع غیاثوند آهسته و استوار پیشنهاد تقسیم خواب نشسته را به من کرد و بر سر این پیشنهاد خود بی تزلزل ایستاد. این تقسیم خواب نشسته، پیوند میان ما را، در زندان‌های جمهوری اسلامی بسی عمیق‌‌تر کرد.
از زندان اوین، به قزل حصار منتقل شدیم. در همان بدو ورود هفت نفر از تازه منتقل شده‌ها را به جرم خط دهی به زیر هشت بردند و سه شبانه روز سرپا نگهداشتند و کوبیدند. یکی از آن هفت نفر سروان غیاثوند بود که مردانه تا پایان ایستاد و جلوی زندانبانان زانو نزد! شاهد زنده آن مقاومت مردانه بودم و وظیفه خود می‌دانم از این انسان شریف و مبارز یاد کنم.
زندان قزل حصار، تحت ریاست جنایتکاری به نام "حاج داود رحمانی" اداره می‌شد. خودش اسم قزل حصار را گذاشته بود "کارخانه تواب سازی"، بر در و دیوار آن با خط قرمز و درشت نوشته بودند: «به زباله دان تاریخ خوش آمدید.»
تمام ابتکارات شکنجه که عمدتا از مغز شستشو شده تواب‌های مجاهدین ‌تراوش می کرد، در این زندان به کار گرفته می شد. مانند "جهنم"، "تابوت" و... که هر کدام به تنهائی شرح مفصلی دارد.
بند 1 واحد 2 قزل حصار به توده ای‌ها اختصاص یافته بود. زندانی‌های این بند از هواخوری و رفت و آمد محروم بودند و در 24 ساعت نیز تنها دو بار و به مدت بسیار کوتاهی اجازه رفتن به دستشوئی داشتند. در طول روز مجبور بودیم کف اتاق‌های نمور و تاریک زندان بنشینیم. حتی اجازه دراز کشیدن هم نداشتیم، در اصل جائی هم برای دراز کشیدن نبود. این آغاز فشار برای تواب سازی بود. اگر کسی گزارش می‌برد که فلان زندانی سر حال است و یا این که به دیگران روحیه و خط می‌دهد، کارش تمام بود.
دقیقا به یاد دارم که هنوز دو ماهی بیشتر نگذشته بود که روزی حاج داود برای بازدید به بند آمد و در حالی که دور و برش را چند پاسدار و جمع زیادی تواب پر کرده بودند، ابتدا به چهره‌های ما که داخل اتاق مشبک شده از میله‌های آهنی نشسته بودیم، خیره شد. همه نشسته بودیم و کمترین اعتنائی به او نداشتیم. رو کرد به پاسدارها و توابینی که دورش حلقه زده بودند و با همان لحن لاتی و در حالی که ما را نشان میداد، گفت: «این‌ها خوب می‌کشند، زندان مال اینهاست!"
او در حقیقت با این اعتراف، شکست خود را بر زبان آورد.
ما در چنین شرایطی قرار داشتیم که یک روز سروان دکتر غیاثوند را همراه پنج زندانی از بندهای دیگر صدا کردند و او را از اتاق در بسته و میله‌‌ای که به قفس‌های باغ وحش شباهت داشت، بیرون بردند. در روزهای بعد دیدیم که آنها در فضای باز قدم می‌زدند، هواخوری و دیگر مزایای زندان شامل حالشان شده بود و دستشوئی در اختیارشان بود!
زندانی‌های دیگر را نمی‌شناختم و قضاوت در باره آنها کار سختی بود، اما از این که غیاثوند را در میان آنها بر زده بودند، متعجب بودیم. او هیچ ضعفی از خودش نشان نداده بود. پس از چند روز این راز بر همه ما آشکار شد:
حاج داود زمانی کارگر برادر دکتر غیاثوند بود و در این رابطه برادر غیاثوند محبت بسیار به او کرده بود. پس از مدت‌ها تلاش، برادر دکتر غیاثوند موفق شده بود حاج داود را به دادن امتیازی به برادرش در زندان راضی کند. رفیق ما اینگونه از بند برای مدت کوتاهی جدا شد و حاج داود تلاش کرد تا این رابطه را تبدیل به رابطه خصوصی بین خود و دکتر غیاثوند کرده و حتی با آن که حکم زندان ابد داشت، وعده آزادیش را داده بود، البته به شرط قبول ارشاد و توبه. این تلاش بیهوده از آب درآمد، زیرا رفیق ما حتی به توصیه حاج داود برای تماس نگرفتن با توده ای‌های زندان هم رضایت نداد. این کشاکش و نفرت غیاثوند از فراخوانده شدن مکررش به دفتر حاج داود و جدا شدن از رفقایش، سرانجام به تقاضای غیاثوند برای پیوستنش به رفقای توده‌‌ای در همان اتاق در بسته میله‌‌ای شد. او را برگرداندند. حتی هنگامی که به اتاق باز گردانده شد، به او توصیه کردند دو هفته‌‌ای مجددا فکر کند و چنانچه نظرش عوض شد بگوید. او در این مدت نه تنها تغییر عقیده نداد، بلکه چند انگشت شماری را که روحیه خود را در بند از دست داده بودند، تقویت کرد و بر سر موضع برگرداند. یکی از زندانیانی که همراه غیاثوند به خارج بند فراخوانده شده و در آن چند هفته جزو کسانی بود که موهبت رهائی از این اتاق نصیبشان شده بود، بعدها برایمان تعریف کرد که در آن چند هفته غیاثوند در باره اصرارش جهت بازگشت به اتاق و قرار گرفتن در کنار دیگر رفقایش، هنگام عبور از برابر این اتاق به آنها گفته بود: من شرم دارم که در بند قدم بزنم، در حالی که رفقای سالمندم با پنج فرزند در اتاق تواب سازی نشسته و از آرمانشان دفاع می‌کنند. او که این خاطره را برای ما نقل می‌کرد، از جمله کسانی بود که به طور معجزه آسا از اعدام نجات یافت.
همه آنهائی که در بندهای مختلف سیف الله غیاثوند را دیده بودند، از شخصیت و منشی والای انسانی او ستایش می‌کردند. بودند کسانی که در دوران تبعید در بند مجاهدین تواب و در "جهنم" که شکنجه گاه مخصوص قزل حصار بود، از نزدیک شاهد خصوصیات انسانی، صبوری و دفاع او از آرمان‌هایش، حتی در آن جهنم تعریف می‌کردند.
در شهریور سال 67 و در جریان قتل عام زندانیان سیاسی، غیاثوند نیز جزو کسانی بود که جانش را گرفتند، اما ایمانش را نتوانستند از او بکیرند.

 

راه توده 331    14 شهریور ماه 1390

بازگشت