راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

بخش دیگری از سفرنامه احمد شاملو به امریکا-

حکایت دختر ناصرالدین شاه

که همسر امیر کبیر شد!

 

    

تکلمه، در شکایت از کج تابی روزگار

 

الحال که لیله ی بیست و ششم رمضان المبارک است و مشغول تقریر وقایع امروزیم فکری از خاطر خطیر همایون مان گذشت و بر اثر آن رقت عجیبی دست داد.

ماجرا این است که از قعر عوالم تقریر ناگهان متوجه حدت ذهن این سیاه خان متوجه شدیم و ملاحظه فرمودیم که امروزه روز در دربار کیوان مدار و درگاه عرش اشتباه ما، در جمع نوکرها – از صدر تا ذیل و از صدراعظم تا بی سر و پا ترین غلام خیل – این مایه شعور و درایت که چون ماه تابان از خواجه ی مطبخ نسوان به پهنه ی ایوان رسید مصداق کامل النادر کالمعدوم است. آنگاه به ترازوی یقین سنجیدیم که حتی اگر حضرت فرزندی نایب السلطنه را هم که احتمالا نتیجه ی مستقیم دست خر به لجن فرو بردن شخص همایون ما است به طلب ماست روانه ی بقالی یدی اون بیر فرموده بودیم حاشا و کلا که نه تنها به موضوع سهولت ترکی فهمی جماعت ینگه دنیایی که فصل ساده یی از علم پالوجیا است پی نمی برد، بل لامحاله در ماموریت خرید ماست هم که اسهل ماموریت های جنگی است شکست فاحش می خورد و دست از پا درازتر، با مشک تهی و خشتک گهی برمی گشت.

 

به کارهای گران مرد کاردیده فراست*

  ز ماست!must  که کره خر نتواند شناخت

 

پاورقی:

(*وجه امر مصدر فرستادن است که بر اثر گشادی وزن صورت اتساع پذیرفته. صورت مخالف این اتفاق نامیمون را یک سواران میدان سخن چنین نالیده اند:

در تنگنای قافیه خورشید خر شود

آری شود ولیک به خون جگر شود.)

 

لذا عزم شاهانه ی ما بر این قرار گرفت که لدی الرجعت به دارالخلاقه سیاه خان خواجه را ملیجک ثانی کنیم، یعنی او را به یمن تربیت مخصوصه از حضیض زغالدانی به اوج حکمرانی برکشانیم و بر فرق نایب السلطنه و صدراعظم و نوکرهای بی خایه و مایه ی دیگر بنشانیم که فی الواقع

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم

یار در مطبخ و ما گرد جهان می گشتیم

و مخفی نماناد که البته چنین وقایعی در دربار قضا اقتدار مسبوق به سوابق ماقبل تاریخی است: پیش از این نیز سلطان شهید، انارالله برهانه، پسر مشهدی قربان نام آشپز را اینچنین مقام داد و حتی همشیره ی مکرمه را که بالغه ی نسبتا باکره بود به نشان این که "ما و شما نداریم" در پنجه ی شیر گیر آن امیر پر تدبیر نهاد. دریغا چه توان کرد که عمر آن عالیجاه سخت کوتاه بود و به کوتاهی آه بود و حتا مجال نیافت که با همشیره ی سلطان عشرت کافی کند و در باغ فین کاشان که به تیول او داده بودند سیاحت وافی کند.

 

چرا عمر دراج و تاووس کوته؟

چرا زاغ و کرکس زید در درازی؟

 

القصه مورخان درگاه که به قولی ارذل ناس اند بر این اعتقادند که امیر ناکام از این غصه که پس از وصول بدان مقام و بعد از پوشیدن لباده ی امارت کبرا و کشیدن کباده ی صدارت عظما دیگر راه ترقی و تعالی مسدود است دق کرد و جان به حضرت دادار و همشیره ی سلطان به اراذل بازار گذاشت:

بیت سه چارکی

 

هر که انگشتی از آن دوشاب خورد

گو حرامش باد ...*

 

پاورقی

(*بر قارئان اهل و نازکدلان فحل پوشیده نیست که ذات مبارک مصراع ثانی بیت را از فرط بی دماغی یک چارک به آخر راه مانده بی باقی رها فرمودند.

المثلثیه

 

گفتم به یاد دوست نهالی نشا کنم،

اندوه نعره زد: نگذارم شود تمام

من نصفه نیم کاره عمل را رها کنم!

دانسته باد که مثلثیه ی نا مربوط معروضه را این بنده ی درگاه – شاعر ثانی ملقب به دیلماج باشی – تحت تاثیر شاعر ماضی یللی شیرازی به هم بسته است. دیگران در این فقره بی گناهند.)

 

ذکر احوال حشره ی بی مقدار، عکاسباشی نابکار، و ضرب دست جانانه یی که از مصدر جلالت

بر او وارد آمد.

 

پیش از ترک دارالعلم برقلی، چون سلطان بانو نق محق زد که باید از این خطه ی بهشت آیین سند ماندگار محال الانکاری به تاریخ چپاند که اسباب عبرت و حیرت جمیع مورخان جهان شود امر جهانمطاع شرف صدور یافت تا فی الفور عکاسباشی که از دارالخلافه ی شریفه در رکاب است با جعبه ی فتوغراف و سه پایه و اسباب در تالار خلوت حاضر شود اما از آن جا که عکاسباشی – یوسف خان فتو – مردکه ی هیز بی تمیز است و فی یومنا هذا در حرمخانه ی جلالت نیز ملکزاده بانوی شیرخوار دیگری دم دست نیست که میان او و این کهنه کار الدنگ مستحق اردنگ صیغه ی محرمیت جاری شود، محرمانه امر فرمودیم چشمهایش را ببندند و پیش از آوردن او به تالار کماهو حق ترکه ی مفصلی بزنند که یک امروزه را از تصورات شیطانی باز ماند تا پس از بازگشت به دارالخلافه به حالش فکر اساسی کنیم: یا بدهیم چشم های هیزش را مختصر میلی بکشند تا ارواح عمه اش آلبالو گیلاس بچیند و جز پیش پایش جایی را نبیند، یا اصلا بگوئیم به طور کامل اخته اش کنند تا از آن پس هر جا بوی مادینه یی به مشامش رسد به جای آن که به وسوسه دچار آید به فس فسه

گرفتار آید که گفته اند:

 

فلان سرخ سر سبز می دهد بر باد!

 

آخر این لندهور از شخص شخیص ما نیز هرزه تر است. به حدی که با مشاهده ی خزنده و جهنده و چرنده ی صحرا و ماهی و خرچنگ و نهنگ دریا و وزغ و تمساح رود و مرغ هوا و ماکیان حیاط رعایا، همین قدر که ماده باشد یا اگر نر است ساده باشد، ماده ی تصورات شریره ی حشری و خیالات مافوق بشری جهت اقدام به اعمال و افعال حرام چنان در کایه ی سر و مهره ی کمر این نسناس خدانشناس به جوش می آید که اگر خروار خروار زنجیر خاردار بر دست و پایش نهاده باشند به یک فشار از هم می گسلد و هر آینه در قله ی قاف یا غار ضحاک جادو در بند باشد نیز تا کار خود نبیند از پا نمی نشیند. الغرض پدر سوخته نره غول غریبی است که چون عزم ... کند نه فقط ننه ی ارقش دیو و جده ی فولادزره را کفاف کند، بل آن کند که هر دو پتیا ... سیری ناپذیر را نیمه جان از بله دادن پشیمان کند. حتی خود ما نیز که خاقان بن خاقانیم و سلطان ممالک محروسه ی ایرانیم گمان مدار که در حلقه ی امنیت این همه قراول لر و کرد و خلج و سیلاخوری از شر خرزه این نابکار در امانیم. و گرچه به اتفاق آراء همه ی اطبای عالم گرفتار غالب انحرافات خداداد از قبیل آبنه و آزار مراق و فلان و بهمانیم جز به احتیاط تمام با این شریر خلوت نمی توانیم. باری، و با این که ما نیز خود از فاسقان دربند دولیم، و چنان است که گرچه شب و روز با رمه یی از ماهرویان صیغه و عقدی دلمشغولیم باز اگر پا دهد لگوریان رختشوخانه و غلامان بی تمیز آشپزخانه را هم عشق است و، خلاصه هر چند سالار همه ی محاربان خر گردن خدا و رسولیم از مقایس ی خود با آن سلطان خوشباشی و عیاشی به جان ملولیم و با همه شیر اوژنی و مردافکنی که ماییم، در برابر تمبان آتشناک آن نابکار خاک پاییم.

 

آن پشه غول و ما یلان پشه ئی

زر بیخود مزن که پادشهی!

 

(الحق که بیت هجوی شد. بر پدرت لعنت، عکاسباشی!)*

به هر تقدیر. خواجه ها که با حرارت بسیار به آهنگ "واردش کن! واردش کن!" بشکن و داریه زنگی می زدند عکاسباشی را وارد کردند، نالان و گریان و لنگان، با چشم بسته و پای خسته و غرور شکسته، تسمه ی جعبه فتوغراف به دندان و پایه و دیگر ملزومات به دست و زیر بغل. به طرز عنیفی حرکت می کرد که البته علتش جراحات پا بود از ضرب چوب. تو دل مان فرمودیم: دندت نرم و چشمت کور و هر چه بدترت ناسور!

 

پاورقی:

(*این مطلب را برای این نفرمودند که ضبط شود. در حقیقت این فقیر – دیلماج باشی – آن را به طریق استراق سمع از خامه به نامه آورد. هر چه نباشد ما هم که حاشیه نشین این درباریم گرچه به ظاهر مردمی بی مقداریم پدر سوختگی های سنتی خودمان را داریم.

غلام جسارتا از خاک پای قبله ی عالم و آدم تمنا کرد اجازه بفرمایند لفظ پشه به صورت پشه به کسر اول و فتح ثانی و های ملفوظ ضبط شود و بلافاصله فرمانی شرف صدور یابد که از این پس رعایا ملزم باشند به جای پشه (بر وزن غشه و رشه) پشه بگویند تا به جای اصلاح شاه بیت همایونی اصلاحی تاریخی و بنیادی در زبان صورت گرفته باشد. مطلقا عنایت نفرمودند. حواس مبارک یکسر جای دیگری بود و یکریز رب و روب عکاسباشی را می جنباندند، و به این ترتیب فرصت زرینی که برای اقدام در مقوله ی لنگ و استطیکی پیش آمده بود به همین آسانی فوت شد.*

*ظاهرا باید سیم های دیلماج هم تحت تاثیر افکار هرزگی پرستانه (و به قول علمای فرنگ: فالوسی)

عکاسباشی و ذات مبارک خاقان به شدت قاتی شده باشد که کلمه ی (زیباشناسی) تجزیه کرده است!

(توضیح ویراستار)

 

تا تو باشی و دگر آروغ بی جا نزنی!

 

از این که با یک فرمان قضا جریان او را این جور پیش اهل حرم اندک مندک و چغندر زردک فرموده بودیم غروری مالاکلام به ما دست داد. انشاء الله در بازگشت به پایتخت، صدراعظم مادربه خطا را هم که سر و گوشش برای غلامبچه ی تازه تکلیف مورد مرحمت ما و آقاوجیه و کنیز مخصوص خوابگاه مان قدمشادباجی دس کوچولو پا کوچولو می جنبد به همین حال و روز خواهیم انداخت. یادمان باشد خودمان را جلو نوکرها بیش از این بگیریم تا پالان شان از این که هست کج تر نشود. به یدهی و عونهی و قوتهی، انشاء الله! انشاء الله! انشاء الله! بگذریم. –

عکاسباشی بدبخت نمی دانست ذره بین را با چشم بسته به چه ترتیبی میزان کند. چون زیاده شکایت می کرد یا علی گویان برخاسته به دست مبارک خاقانی خودمان تعدادی توسری جانانه به او زدیم ...

راستی: میرزا طویل باغ بیشه یی ملقب به قائدالسلطنه – منشی کاغذ اخبار که همان "نیوز پی پر" باشد و قرار است در بازگشت به پایتخت به قاعد ی ینگه دنیا تاسیس بفرمائیم تا آحاد رعیت از اخبار دربار قضا اقتدار غافل نمانند – اصطلاح قدیمی توسری را با استفاده از لغاتی که در این سفر سیاهه کرده سرزنش فیزیکی قرار داده که الحق و الانصاف، هم چند آب از توسری شسته رفته تر و شیک تر است هم به تمدن اهل فرنگ نزدیک تر است. از این که به خواست خدا دربار خودمان را به این سرعت با پیشرفت های جدیده ی عالم تطبیق می دهیم در شکمبه ی خاقانی مان قند و نبات آب می شود. برای چوب و فلک هم خود ما که حسابی سر ذوق آمده بودیم پازنش فیزیکی را پیشنهاد کردیم که میرزا نپسندید. عقیده اش این بود که پازنش رعب چوب خوردن و فلک شدن را ندارد. عرض کرد: "در این فقره دست کم می توان از اصطلاح تعزیر قانونی استفاده کرد که هم سیاسی – معنوی است، هم رعبش شیر بیشه را دچار اسهال می کند، هم با قانون و کنسطیطوسیون و باقی جفنگیات فرنگی جماعت سازگار است." (از خودش باورش شده این اواخر رو فرمایشات ما نه می آورد. باید بهانه یی چاق کنیم بدهیم فراش ها مبلغی تعزیر قانو نی اش کنند تا جای تخم کردن گربه از یادش نرود).

غرض. پدر زن جلب عکاسباشی درآمد تا چند شیشه عکس انداخته شد. وقتی از حضور مرخص می شد هم با علم اشاره غدغن فرمودیم احدی از نوکرها و خواجه ها دست زیر بالش نکند.

کج کج رفتن و به دیوار و در خوردنش تماشای زیاد داشت. البه خودش بهتر می دانست که دارد از کجا می خورد. چون خوب می دانستیم تو دلش دارد خطاب به ما چه الفاظ رکیکی به کار می برد این بود که ما هم یکریز تو دل مان می فرمودیم: "ارواح پدرت، خودت با هفت جدت!" – یقین داریم دیگر این جایش را نخوانده بود!

این قطعه را که دو سال پیش خطاب به او سروده بودیم دادیم میر کوتاه طوری که عکاسباشی ابدا متوجه نشود به جیبش بگذارد:

 

القصه فی رجز

 

(خطاب به عکاسباشی بی ناموس دربار خودمان)

 

اگر فرش کرمان فتد زیر پا

مر او را بیفزاید ارج و بها

تو نه فرش کرمانی ای پاره لیف

نگر تا بدانی چرا می خوری

نه از بخت کز دست ما می خوری.

رقیب منی؟ زرت! چیزی نئی

به بازار مردی پشیزی نئی.

سقنقر * خوری و، زنادانگی

به ظاهر دهی داد مردانگی.

سقنقر نباشد بیفتی ز تخم

رود بادت از ته به هنگام شخم.

تو عکاس بی قدر و ما شهریار

بزایی به فرمان ما زیر بار.

چنانت بکوبم به گرز و عمود

که از بیخ یادت رود باد و بود!

 

پاورقی:

(سقنقر * بر وزن تبختر نوعی سوسمار و در باور مردم نوعی ماهی است که اکل آن سبب غلیان امیال الفیه شلفیه و توجه شریرانه به اسافل خود و اطرافیان می شود. در تاثیر آن به نقل از عارف ربانی و اسوه ی نادانی ملا اسماعیل واعظ همدانی صاحب کتاب مستطاب تبلیغ الاباطیل آورده اند که به روزگار خلیفه العیاذبالله، در بغداد، زنی کثیرالشهوه علاج حال شوی پژمرده مالش را سوده ی سقنقر خشکیده در نمک طعام کرد. قضا را مرد بی آلت، چنبر خیاری پلاسیده و بی خریدار مانده از دکه به خانه آورد. چون بر سفره نشستند از او پوست برداشت و در میان گذاشت. در خبر است به سند معتبر که چون آن چلیده ی چروکیده به نمک سقنقر آلوده آموده شد به آنی سستی و کج کمانی وانهاد و چنان شد که گفتی نوبر گل به سر تازه چین است نه چنبر خیاری عنین. و شق و رق در سفره به پای ایستاد. – العهده علی الراوی.)

 

با اشاره ی چشم و ابرو به سیاه خانه خواجه رساندیم که آهسته چارپایه یی سر راهش بگذارد. از کله پا شدنش فی الواقع حالی کردیم و نشاطی دست داد. پاره یی از بنات حرم ابرو به هم کشیدند و رو برگرداندند. محض حفظ حیثیات سلطنت خوردیم و به رو نیاوردیم. خواجه ها بار کردند و اهل حرم را سوار کردند.

ما هم با طمانینه بیرون آمدیم. جناب حاج محامد اردوبادی سبمه الله که سید صحیح النسبی از اجله ی علمای فاقد فتوا است با آیاتی از سوره ی یاسین به گوش ما دعای سفر خواند. ما هم به عون الاهی به کالسکه ی آتشی نشستیم که جز بوق همه چیزش چنان صدا می داد که اصلا نمی گذاشت صدا به صدا برسد. گفتند ساخت مردم جرمانیه است که از اعاظم بیعاران اروپ اند. فرمودیم: می شناسیم شان: آن قدر که این جماعت به آبجو راغبند خران را به جو شسته رغبت نیست. فقاع را به رطل و در سطل می نوشند و به لهو و لعب می کوشند.

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 696  - 20تیر ماه 1398

 

                                اشتراک گذاری:

بازگشت