راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

11 سال پس از در گذشت
معمار آرمان های انقلاب 57

آبان ماه 1378 (14 آبان) نورالدین کیانوری چشم برجهان فرو بست. کیانوری از معدود رهبران و شاید یگانه رهبرحزب توده ایران بود، که در سرنوشت سازترین رویدادهای تاریخ معاصرایران حضور و نقش مستقیم داشت. سیاستمداری تیزبین و تحلیل گری کم نظیربود، که با سلاح دانش، تجربه و واقع بینی علمی به استقبال رویدادها می رفت و از دل رویدادها اندیشه های سیاسی و تشکیلاتی را بیرون می کشید.

با همین تیزبینی و در عمل، از قیام ناکام افسران خراسان بسیار آموخت و در جریان حکومت خود مختار و ناکام آذربایجان این تجربه را کامل کرد.

فرار تاریخی جمعی از رهبران حزب توده ایران از زندان قصر تهران را پیش از کودتای 28 مرداد رهبری کرد. در دادگاه رهبران حزب توده ایران در رژیم شاهنشاهی – پس از ترور ناتمام شاه در سال 1327- از حزب و آرمان های آن دفاع کرد. آنچه را برای مقابله با کودتای 28 مرداد ضروری می دانست، در آخرین و دشوارترین لحظات با دکترمحمد مصدق در میان گذاشت و روز 28 مرداد از او خواست تا فرمان مقاومت مردمی را صادرکرده و از رادیو پخش کند، تا توده ای ها نیز مانند دیگر مردم، برای مقابله با کودتا به خیابان بیآیند. او در همین تماس یادآوری کرده بود که اقدام یکطرفه حزب توده ایران، به کودتاچی ها این بهانه را خواهد داد که بگویند برای خنثی سازی کودتای توده ای علیه دولت مصدق کودتا کرده اند. او میدانست که در جامعه مذهبی ایران، هر اقدام ملی باید با حضور گسترده مردم عملی شود.

پس از پیروزی کودتاچیان و تا فراخواندنش به خارج کشور، برای تبدیل بقایای سازمان حزبی به تشکیلاتی مخفی و مقابله با دولت کودتا در ایران ماند. در دادگاه های نظامی غیابا به اعدام محکوم شد.
در مهاجرت از انواع دام هائی که ساواک شاهنشاهی برای ترور و یا ربودنش ترتیب داده بود، گریخت. با انتشار نخستین طرح برنامه جدید حزب توده ایران در سال 1350 و پایان یافتن یک دوره 10- 15 ساله آشفتگی نظری و تشکیلاتی در رهبری حزب توده ایران و در نبود جبران ناپذیر زنده یاد "کامبخش" مسئولیت تشکیلات داخل کشور را برعهده گرفت و
همزمان با ایفای نقش راهبردی در هدایت رادیو "پیک ایران" هسته های مستقل حزبی را در دهه 50 و تا آستانه پیروزی انقلاب 57 در داخل کشور سازمان داد.

در سخت ترین شرایط حاکم بر مهاجرت دهه 50 و 60 میلادی و آلودگی های کنفدراسیون دانشجوئی خارج از کشور، برجسته ترین کادرهای حزبی را از گرداب رخوت، ناامیدی و تندروی و افتادن در دام های رنگارنگ کنفدراسیون نجات داد و به کار آهسته، اما پیوسته در رادیو "پیک ایران" و در ارتباط با داخل کشور فراخواند.

ماهیت انقلاب 57 و ظرفیت های آن را، دوشادوش زبده ترین اعضای رهبری وقت حزب کشف کرد و تا آنجا که توانست، از هیچ تلاش و کوششی برای حفظ دستاوردهای انقلاب 57 و گسترش آن کوتاهی نکرد.

او که خود در یک خانواده روحانی متولد شده بود، هرگز زیر بار قبول وحدت روحانیت شیعه نرفت و متکی به شناخت علمی و ایدئولوژیکی که از لایه بندی های طبقات – اجتماعی روحانیون داشت، هرگز یک دست بودن روحانیت و مذهبیون را قبول نکرد و به جای شکل و شمایل و لباس آنها، بر گرایش های طبقاتی این طیف ناهمگون تکیه کرد و بار طبقاتی انقلاب 57 و رویدادهای پس از پیروزی آن را بسیار فراتر از شکل مذهبی آن تحلیل کرد.

گذشت زمان نشان داد، که ارزیابی او در باره پایگاه های متفاوت طبقاتی روحانیون و تضادهای ناگزیر آنها تا چه اندازه دقیق بود. ساده انگاری و کوربینی است اگر کسی مدعی شود که یک مبارز انقلابی در طول بیش از 6 دهه کار و فعالیت مستمر سیاسی مصون از اشتباه بوده است. نورالدین کیانوری، که هنگام باز ایستادن قلبش 86 سال داشت و از22 سالگی وارد رهبری حزب توده ایران شده بود، استثنائی بر این قاعده نبود. علاوه بر تمامی اسناد و مدارکی که او در زمینه برشماری اشتباهات سیاسی- تشکیلاتی اش برجای نهاده، دوبار، در واپسین لحظات زندگی در زندان اوین بر تکه کاغذی که بعدها از زندان به بیرون راه یافت، به این اشتباهات در صادقانه ترین و کوتاه ترین کلمات اشاره کرد. این وصیت نامه را می توانید در بخش مربوط به "کیانوری" در راه توده بخوانید. او درنده خوئی مجهز به اندیشه های ارتجاع مذهبی را تا رسیدن پایش به زندان و شکنجه گاه آنها گمان نبرده بود. در اشاره به همین درنده خوئی و جنایات در حق خود و صدها توده ای مدافع انقلاب اما به بند کشیده شده و فراتر از آن، در حق دیگر زندانیان، این جمله در زندان اوین وِرد زبانش بود: «این، حکومت اوباش است!»

معمار سیاستی منطبق بر شرایط

در شهر آخن آلمان مهندس ساختمان شد. پس از کودتای 28 مرداد و قبول مهاجرت دکترای خود را در رشته آرشیتکت گرفت و در دانشگاه آلمان دمکراتیک به تدریس مشغول شد.

"شهرسازی مدرن" از طرح های او بود و بر مبنای آن بخش شرقی برلین پس از جنگ بازسازی شد. زبان های آلمانی، فرانسه، انگلیسی و روسی را به خوبی می دانست؛ اما بزرگترین مهندسی وی، معماری سیاسی جامعه ایران و دانستن زبان توده مردم و بنای حزب توده ایران بود. بنائی که به آن عشق می ورزید و زبانی که درجمع روشنفکران و سیاسیون ایران کمتر بدان آشنائی وجود داشت و حتی بسیاری از روحانیون که به دانستن زبان عامه مردم افتخار می کردند نیز بدان حسادت می ورزیدند. بعدها، درامریکای لاتین و تحت عنوان "الهیات رهائی بخش"، بسیاری ازنقطه نظرات او درباره نیروهای آرمان گرای مذهبی دراشکال جدیدی بروز و ظهورپیدا کرد!

سحرگاه 17 بهمن 1361 وقتی او را در جمهوری اسلامی دستگیر کرده و به کمیته مشترک (زندان توحید در جمهوری اسلامی) بردند، به آن زندانبان جوان و لاغر اندامی که با تمسخر"حاج آقا" خطابش کرده بود گفت:

«من به حج مشرف نشده ام، اما کربلای حسینی زیاد دیده ام. اسم من نورالدین کیانوری است و دبیر اول حزب توده ایران هستم!».

و تا آخرین دم حیات نیز، هرگاه و به هر مناسبتی یادی از حزب به میان آمد، او نام حزب و آن بنائی که به چیدن آجرهای آن افتخار می کرد را با احترام بسیار و کامل ادا کرد: "حزب توده ایران"! 
نخستین سیلی را در
زندان توحید جمهوری اسلامی و در همان نخستین دقایق دستگیری از همین زندنبان عینکی خورد. و این سر آغاز مخوف ترین شکنجه هائی بود که زیر نظر علی فلاحیان و مجتبی سوادکوهی بر وی اعمال شد. این همان شکنجه گاه کمیته مشترک زمان شاه و "زندان توحید" و "بند 3 هزار" بعدی در جمهوری اسلامی بود، که دیوارهای آن به خون هزاران آرمان خواه انقلابی آغشته است!

او یکبار دیگر نیز، در زمان شاه این زندان را دیده و مدتی را در آن بسربرده بود. آن زمان نامش "زندان آگاهی" بود.

افشای شکنجه ها

بعدها در سال 68 و به بهانه نوشتن نامه برای علی خامنه ای، جزئیاتی از شکنجه رهبران و اعضای حزب توده ایران را بر کاغذ آورد.(این نامه را نیز می توانید در آرشیو کیانوری در راه توده بخوانید).
کیانوری درهمین نامه نوشت:

«... شکنجه عبارت بود از شلاق با لوله لاستیکی تا حد آش و لاش کردن کف پا. در مورد شخص من، درهمان اولین روزشکنجه، آنقدر شلاق زدند که نه تنها پوست کف دو پایم، بلکه بخش قابل توجهی ازعضلات از بین رفت و معالجه آن تا دو باره پوست بیآورد، درست 3 ماه طول کشید... پس از شلاق توام با فحش و کشیده، چون آقایان نتوانستند درمورد دروغ شاخدار کودتا ازمن تائید بگیرند، مرا به دست بند قپانی بردند.(درباره این اتهام که به بهانه آن به حزب توده ایران یورش بردند، بعدها هاشمی رفسنجانی نیز در مصاحبه با روزنامه همشهری گفت که کودتای حزب توده را شخصا قبول ندارم و دستگیری آنها درست نبود.)

کیانوری در نامه خود به علی خامنه ای که تازه بر کرسی رهبری نشسته بود نوشت:

حضرت آیت الله، تنها کسی که دستبند قپانی خورده می تواند درک کند که 8- 10 ساعت متوالی دستبند قپانی درهرشب یعنی چه! 18 شب پشت سرهم مرا ساعت 8 بعد ازظهر به اتاقی واقع دراشکوب دوم می بردند و دستبند قپانی می زدند. و این جریان تا ساعت 5- 6 صبح طول می کشید... پیامد این شکنجه وحشتناک که هنوزهم باقیست، این است که دست چپ من نیمه فلج است و دو انگشت کوچک هر دو دستم درآغاز کاملا بی حس شده بود و هنوز نیمه بی حس هستند. یاد آوری می کنم که من درآن زمان 68 ساله بودم. همسرم مریم را آنقدرشلاق زدند که هنوز پس از7 سال، شب ها، هنگام خوابیدن کف پاهایش درد می کند. آنقدرسیلی و توسری به او زده اند که گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآورمی شوم که او در آن زمان پیرزنی 70 ساله بود. و این هنوزپایان شکنجه قپانی نبود. فرد دستبند قپانی زده را با طنابی به حلقه ای که در سقف شکنجه خانه کار گذاشته شده بود آویزان می کردند و او را بالا می کشیدند. درد این شکنجه نسبت به دستبند قپانی شاید ده برابر باشد. حتی افراد ورزیده ای مانند دوست عزیزم، آقای عباس حجری که 25 سال درزندان های مخوف شاه مردانه پایداری کرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نکرده و او را مانند تاب تلو تلو می دادند. دوست هنوز زنده آقای محمد علی عموئی که با آقای حجری و پنج جوانمرد دیگرازسازمان افسران حزب توده ایران پس ازکودتای امریکائی- انگلیس 28 مرداد 1332 به زندان افتاد و مانند یارانش 25 سال درهمه زندان های مخوف شاه معدوم مردانه پایداری کرد، شاهد زنده این شکنجه هاست. البته نه شاهد دیدار، بلکه خود زیرهمه این شکنجه ها قرارگرفته است. آقای عباس حجری دراثر این شکنجه وحشتناک دست راستش تا حد 3 چهارم فلج شده بود و نمی توانست با آن دست غذا بخورد...

سعید امامی

وقتی پس ازکشف شبکه قتل های سیاسی معروف به "زنجیره ای" عکس سعید امامی در روزنامه "صبح امروز" منتشر شد، کیانوری در یک آپارتمان اجاره ای کوچک، با مریم فیروز زندگی می کرد. این آپارتمان را به کمک دخترش درحوالی میدان سنائی اجاره کرده بود. عکس را که دید برآن تف کرد و گفت: «اینها کمرانقلاب را شکستند!»

در این دوران یک خبرنگار زن، برای گفتگو با مریم فیروز به خانه کیانوری و مریم می رفت، با این تعهد که کوچکترین صحبتی با کیانوری نکند و کوچکترین صحبتی از سیاست و حزب نشود. این گفتگو صرفا بر مبنای حقوق زنان در ایران انجام می شد. این خبرنگار نیز بعدها از ایران خارج شد و دیگر بازنگشت و بخشی از مشاهدات و شنیده هایش در خانه کیانوری را اینجا و آنجا بیان کرد. از جمله؛ واکنش کیانوری با دیدن آن شماره روزنامه "سلام" که طرح مطبوعاتی سعید امامی را با عنوان بزرگ منتشر کرده بود. او به محض دیدن صفحه اول این شماره سلام گفت: "بزودی حوادث بزرگی اتفاق می افتد". او درست دیده بود. سلام توقیف شد و یکی از نزدیکترین شاگردان آیت الله خمینی، یعنی"موسوی خوئینی ها" به محاکمه کشیده شد.

او درنامه اش به علی خامنه ای نوشت که«بازجوی مستقیم من برادرمجتبی" بود. و شرح داده بود که این بازجوی مستقیم برسراو چه آورد. 
نام کامل "برادرمجتبی" تا آنجا که زندانیان دیگر شناسائی کرده اند  "
مجتبی سوادکوهی" است. 

پس ازپیروزی انقلاب نورالدین کیانوری سکان رهبری حزب توده ایران را دریکی ازدشوارترین لحظات حیات آن برعهده گرفت و همراه دیگر کادرها و اعضای رهبری حزب که درمهاجرت بودند، پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 راهی ایران شد. کشتی کوچک و چالاک حزب، درداخل کشوربه سرعت به ناوگانی نیرومند تبدیل شد.

ازهمان نخستین ماه های پس از پیروزی انقلاب 57، کارزاربزرگ تبلیغاتی علیه حزب توده ایران و سیاست آن از تمام شبکه های رادیو های فارسی زبان، مطبوعات غرب، ضد انقلاب داخل کشور و طیف وسیعی از روحانیون و مذهبیون طرفدارسرمایه داری تجاری ایران، بازماندگان وابسته به دربار و طرفدارنظام شاهنشاهی آغازشد.

از یک سو توده‌ایها به دنباله روی از آخوندها متهم شدند و نام کیانوری را "آیت الله کیانوری" گذاشتند، و از سوی دیگرهراقدام و تصمیم مردمی و انقلابی حکومت را اقدام و تصمیمی کمونیستی و تحت تاثیرحزب توده ایران تبلیغ کردند. ازیک سو گفتند حزب توده ایران دنباله رو آخوندهاست و ازسوی دیگر تبلیغ کردند که آخوندهای کمونیست و حزب توده ایران حکومت را اداره می کنند. تا جائی که درشهرقم اعلامیه دادند و نوشتند که زیرعمامه آیت الله خمینی علامت داس و چکش پنهان است!
تمام این کوشش شبانه روزی برای جلوگیری از نزدیکی بخش انقلابی حاکمیت جمهوری اسلامی به حزب توده ایران بود. و این هنوزهمه صحنه روبروی حزب توده ایران برای حضور فعال درعرصه سیاسی جامعه بعد از انقلاب نبود.

دست های مشکوکی که در ارگان های امنیتی و سیاسی حاکمیت جمهوری اسلامی فعال بودند، بی وقفه در تدارک توطئه ها برای یورش به حزب توده ایران بودند. در آخرین سال فعالیت قانونی و علنی حزب توده ایران، "محمدغرضی" وزیر وقت پست و تلگراف بارها رهبران جمهوری اسلامی را تشویق کرده بود: "اگر امروز حزب توده را سرکوب نکنیم، فردا حریف آن نخواهیم شد!"
علاوه بر توطئه علیه حزب توده ایران و پرونده سازی برای آن در درون ماشین حکومتی، حوادث و رویدادها
ی پیاپی نیز حلقه محاصره انقلاب و حزب توده ایران را تنگ تر می کرد.

توطئه گران و نفوذی های درون حاکمیت جمهوری اسلامی ماشین انفجار و اعدام را راه انداختند. مائوئیست های چپ روئی که نمی توانستند شرایط را درک کنند و مبارزه طبقاتی را با مبارزه مذهبی اشتباه گرفته بودند؛ سر از ماجراجوئی برپائی حکومت شوراها در شهر آمل در آوردند! بعدها مشخص شد که آن گروه برپا کننده حکومت چند روزه شوراها در شهر کوچک آمل در شمال ایران، اعضای همان سازمان مائوئیستی و دشمن حزب توده ایران بودند که سعید امامی نیز در دوران اقامت در امریکا عضو بخش دانشجوئی آن بود!

 درکنار مائوئیست های ماجراجو، نو به میدان درآمده های بیگانه با جامعه نیز، انقلاب ایران را با یک انقلاب سوسیالیستی اشتباه گرفتند. آنان از درک شرایط عاجزمانده بودند و نتوانستند درک کنند کدام جبهه را باید تقویت و چگونه با جبهه دیگرمقابله كرد.

خطرات، بی وقفه ازخارج مرزها ایران را تهدید می کرد؛ توطئه کشاندن ایران به جنگ داخلی؛ خطرتجاوز خارجی (بویژه امریکا)؛ حاکمیت چند پارچه و بی تجربه؛ گرایش های ارتجاعی و پرقدرت مذهبی درمجموع حاکمیت؛ تلاش ارتجاع مذهبی برای تبدیل مبارزه ملی- دمکراتیک مردم ایران به مبارزه مذهبی و غیرمذهبی؛ کودتاها و شبه کودتاهای (طبس و نوژه) که درتمام آنها نابودی رهبری حزب توده ایران از اهداف اولیه بود، بی تجربه بودن کادرهای انقلابی و مذهبی که سکان رهبری را دراختیار گرفته بودند ولی نمی‌توانستند حساب خود را از ارتجاع مذهبی جدا سازند، همگی وضع را پیچیده تر می كرد. چنانكه دیدیم سرانجام رهبران سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و  روحانیونی نظیر عبدالله نوری، خوئینی ها و دیگران و دیگران زیر چرخ دنده همین ارتجاع گیر کردند.
و.....
درچنین فضای براستی دشوار
و کم نظیری، حزب توده ایران با دفاع از آرمان های انقلاب، تفکیک و شناساندن طیف های مذهبی و گرایش های طبقاتی آنها، تبلیغ ضرورت پرهیز ازخشونت، حفظ آزادی ها و جلوگیری ازغلبه مخالفان آزادی مطبوعات و احزاب برارگان ها و سازمان های فرهنگی و قضائی حاکمیت جمهوری اسلامی برخاست و در این کارزار نورالدین کیانوری نقش برجسته ای ایفاء کرد.

ازهمان آغاز پیروزی انقلاب، حزب توده ایران بیشترین توجه خود را برای یافتن متحدان استراتژیک جهت تعمیق انقلاب و تثبیت دستآوردهای آن برمحور روشنگری سیاسی میان طیف آرمان گرایان مذهبی- از جمله مجاهدین خلق- از یکسو، و واقع بینی های توام با صداقت در طیف ناهمگون سازمان چریک های فدائی خلق ایران بنا نهاد. اگر درمورد طیف نخست روشنگری سیاسی نقش محوری را داشت، درمورد طیف دوم این روشنگری سیاسی همراه بود با کارزار ایدئولوژیک. چابک ترین عضو رهبری حزب توده ایران، که نقش مهمی درکارزار روشنگری سیاسی برای طیف مذهبی می توانست ایفاء کند، بسیارزود چشم برجهان فروبست. وی زنده یاد "قدوه" عضو هیات سیاسی حزب بود که درجریان بازگشت به ایران براثر ایست قلبی چشم برجهان فروبست. کیانوری، با درک عمیق از ضربه ناشی از فقدان جبران ناپذیرقدوه، هنگام اعلام خبردرگذشت وی، در دفتر مرکزی حزب توده ایران درخیابان 16 آذر، بی اختیارچند دقیقه ای گریست و او را از جمله یاران انگشت شمار روزهای سخت تشتت نظری درمهاجرت معرفی کرد. او بعدها گفت که «مرگ "قدوه" پشت ما را خالی کرد!» قدوه سال ها درحوزه علمیه قم تحصیل کرده بود و نه تنها یک کار شناس و محقق برجسته متون اسلامی بود، بلکه شناخت گسترده و نزدیکی از روحانیون سالمندی داشت، که دراطراف آیت الله خمینی جمع شده بودند.

درکارزاردوم، احسان طبری، جوانشیر، منوچهربهزادی، امیرنیک آئین، رحمان هاتفی و بهرام دانش، و... با تمام نیرو درمیدان باقی ماندند و مانع هم سرنوشت شدن سازمان چریک های فدائی با سازمان مجاهدین خلق شدند. سازمان چریک های فدائی خلق را از رویائی که در ترکمن صحرا دنبال می کرد و از دامی که می رفت تا در کردستان اسیر آن شود، به دامان سیاستی واقع بینانه و متناسب با شرایط روز کشاندند.

نه تنها فدائی ها، نه تنها اعضای حزب، بلکه رهبری حزب توده ایران نیزخود پیوسته نگران نوسان های عظیم در میان نیروهای مذهبی و تحمیل ضربات بزرگ به نیروی چپ و بویژه حزب توده ایران بودند، اما این نگرانی هرگز نتوانست موجب تغییری در تحلیل علمی و نهائی از روند تحولات در جمهوری اسلامی و فراز و فرودهای اجباری آن در حزب توده ایران شود.

چند ماه پیش ازنخستین یورش به حزب توده ایران، نورالدین کیانوری درمصاحبه ای با نشریه "کار"، ارگان سراسر سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) درهمین زمینه و با همان زبان ساده ای که به تسلط برآن شهرت داشت، گفت:

«... شما می گوئید تا کی منتظربشویم؟ سه سال است که ما مدام صداقت نشان می دهیم ولی آنها می زنند توی گوش ما، آنها دست ما را لای درمی گذارند، امکانات را از ما می گیرند. ما می گوييم که این یک روند تاریخی است و ما نمی توانیم با خواست خودمان، با بی حوصلگی خودمان آن را تغییربدهیم. این تجربه تاریخی لازم دارد... این تجربه اندوزی همرزمان مذهبی ما می تواند گاهی اوقات برای ما مبارزان راستین پیرو مارکسیسم- لنینیسم با روش های درناک توام شود و برای خود تجربه اندوزان شکست های درد آورببارآورد. همه این احتمالات درمقابل ما قراردارد. راهی که ما پیش رو داریم جاده آسفالته نیست. ما که دراین راه حرکت می کنیم باید بدانیم که دراین راه ممکن است دچارتوفان های سخت هم بشویم و پیچ و خم ها، فراز و نشیب ها، بیغوله های خطرناک و از آن جمله زندان و چیزهای دیگردرمقابل ما باشد، ولی ما از این راه عبورخواهیم کرد... ما با خوش بینی تاریخی به این راه نگاه می کنیم، نه با خوش بینی کودکانه امروز و فردا.» (حکم تاریخ به پیش می رود- شهریور1361)

کیانوری، درنده خوئی اوباش حاکم برجان انقلابیون را آنگونه که بعدا شاهد شد، حدس نزده بود، اما درباره روند رویداها، یکی ازتاریخی ترین ارزیابی ها و تحلیل ها را دراین گفتگو ارائه داد و خطرات را پیش بینی کرد.

وقتی درجمهوری اسلامی امروز به تفکیک پیاپی و آشکار خطوط سیاسی- طبقاتی در میان نیروهای مذهبی دقت می شود، صحت این ارزیابی بیش ازهر زمان دیگری خود را نشان می دهد. امثال موسوی و كروبی و خاتمی و تاجزاده‌‌ها، میردامادی‌ها، سلیمانی‌ها، آغاجری‌ها، بهزاد نبوی‌ها، ایت‌الله طاهری‌ها، آیت‌الله اردبیلی‌ها، آیت‌الله صانعی‌ها، آیت‌الله بیات‌ها، آیت‌الله دستغیب‌ها و ده ها و صدها روحانی و غیرروحانی مذهبی که امروز در برابر خامنه ای، جنتی‌ها، مصباح یزدی‌ها و ده‌ها و صدها روحانی و غیر روحانی مذهبی نظیرآنها ایستاده اند، آن گفتگو و عنوان به یاد ماندنی آن "حکم تاریخ به پیش می رود" را بیش ازهر زمان دیگری معنا و مفهوم می بخشد.
درسال 1365، موسوی خوئینی ها بعنوان دادستان کل کشور از زندان اوین و زندانیان دیدارکرد. آیت الله خمینی هنوز در قید حیات بود و روحانیونی نظیر او بر مسند. وقتی در اوین و در صف زندانیان به کیانوری رسید، برخلاف گردانندگان زندان نسبت به کیانوری با احترام بر خورد کرد و ازحال وی پرسید. کیانوری که تازه از زیرعمل جراحی معده بیرون آمده و به اوین بازگردانده شده بود، خطاب به وی گفت: «حضرت
آیت الله، یقین کنید که بعد ازما نوبت شماست!»

این جمله، درآن روزها و درآن دوران که هنوز آیت الله خمینی درحیات بود و موسوی خوئینی‌ها دادستان کل کشور، آنگونه که شاید و باید درک نشد، حتی بعضی توده‌ای‌ها که درکنارکیانوری بودند و آن دیالوگ را شنیده بودند، بعدها و در رد آن گفتند: «دست، دست را می شوید! همه شان دو سریک کلاف اند!»

کیانوری هرگز زیر بار این برداشت و تفسیر نرفت، حتی درسخت ترین شرایط که تنهائی مطلق به او در زندان تحمیل شده بود. وقتی کدیور به زندان افتاد و موسوی خوئینی ها را در دادگاه ویژه روحانیت به زندان محکوم کردند، و زمانی که علیه موسوی کودتا کردند و به خانه امثال صانعی یورش بردند صحت آنچه که او در زندان اوین گفته بود، به تحقق پیوست! 

ایمان به ادامه حیات حزب

تجربه به او ثابت کرده بود که هرگاه اندک ترین فضائی برای آزادی‌ها درجامعه ایران فراهم شود، حزب توده ایران باردیگربه مهم‌ترین و بزرگ ترین حزب سیاسی کشور تبدیل خواهد شد. این ظرفیت، درمشی و نگرش حزب توده ایران نسبت به جامعه ایران نهفته است و ازپایه‌های پرقدرت ایدئولوژیک برخورداراست. همان نگرش و شناختی که به آن امکان داد درفضای بشدت مذهبی بعد ازپیروزی انقلاب، حزب توده ایران به فعالیت علنی ادامه دهد و شناختی را از انقلاب بهمن 57 به جامعه ارائه دهد که هیچ نیروئی- هراندازه پرتوان و دارای امکانات وسیع تبلیغاتی- نتوانست ارکان اساسی این شناخت را مخدوش کند. آنچه با انتخاب محمد خاتمی و تلاش برای اصلاحات در میهن ما جریان یافت و با انتخابات دوره دهم و کودتای متعاقب آن به "بازگشت آرمان های واقعی انقلاب 57" شهرت یافت، بازتاب دیگری ازهمین ارزیابی و واقعیت بود. اعلام دو نوع اسلام، دو قرائت از اسلام و وجود دو اسلام "اسلام سرمایه داری" و "اسلام محرومان"، "اسلام نواندیش" و "اسلام ارتجاعی"، "اسلام امریکائی" دربرابر "اسلام انقلابی"، که بحث پیرامون آن همچنان در جمهوری اسلامی ادامه دارد، بازتاب دیگری است ازهمین شناخت و تحلیل. او یک قرائت از اسلام را متحد تاریخی مارکسیست‌ها می دانست و قرائت دیگر را دشمن خونی مارکسیست ها. پایه های این اتحاد و دشمنی را نیز در ریشه های طبقاتی آنها جستجو می‌کرد. اسلامی که پرچم آن در دست سرمایه‌داری غارتگراست و اسلامی که بی چیزان و محرومان زیر پرچم آن جمع می شوند. این که بعدها، دولت احمدی نژاد پشت این شعارها برای چه اهدافی سنگر گرفت آنقدر اهمیت ندارد، که واقعیت پرقدرت چندگانگی اسلام و مذهب اهمیت دارد. از دل این نبرد، سرانجام باید ساختار نوین و توده‌ای جامعه ایران بیرون بیاید و خواهد آمد، اما نه با عوامفریبی، خرافه پرستی، ترور و اتم ستائی، بلکه با بنای نوین حکومت و دولتی مردمی که نمی تواند بی نیاز از همراهی دگراندیشان ملی و مذهبی و مارکسیست باشد. می توان برای مدتی نیز پشت نقاب فقرستائی پنهان شد و دم از اسلام مهاجم و افزایش نسل شیعه درایران زد، اما نمی توان برای همیشه علیه زحمتکشان و مردمی که آزادی می خواهند ماشین سرکوب را به خدمت گرفت و چشم بر بحران همه سویه در جامعه بست.

با همین یقین بود، که علیرغم هولناک ترین ضربه ای که جمهوری بر پیکر حزب توده ایران وارد ساخت و ارزنده ترین کادرهای آن را ازدم تیغ گذراند، کیانوری هربارکه پس ازقتل عام زندانیان سیاسی توانست مطلبی بنویسد، مصاحبه ای بکند و یا یادداشتی را به دست این و آن بدهد، براین یقین دیرپای خود تاکید کرد که در اولین فرصت و علیرغم همه ضرباتی که به ما زدند، حزب توده ایران، باردیگر از درون همین جامعه سر برآورده و به سراسری ترین حزب کشور تبدیل خواهد شد.

(بخش دوم این یادکرد را در شماره آینده راه توده خواهید خواند!)

 

 

                راه توده 294    8 آذر ماه 1389
 

بازگشت