(در آستانه نيمه دوم سال 1373)

 

     نورالدين كيانوري:
        دهه سوم انقلاب 57

              و مسائـل پيش روي

              "حزب توده ايران"

           

در غياب ما كه در زندان بوديم و شما كه دور از ميهن بوديد

با انقلاب بزرگ مردم ايران چه كردند!

 

 

حوادث و وقايع نگران‌كننده‌اي كه در كشور ما جريان دارد، توجه همگان و از جمله اعضاي حزب ما را بيش از پيش متوجه خود ساخته است. از يك سو، پس از يك دوره مبارزه سخت، بورژوازي بزرگ تجاري، در چهره گروه‌‌ بندي ارتجاعي رسالت - حجتيه، هر روز بيش از روز قبل اهرم‌هاي تعيين‌كننده حكومت جمهوري اسلامي را در كنترل خود قرارمي‌دهد و مي‌رود تا حاكميت مطلق و عنان گسيخته خود را بر جامعه برقرار كند. اكثريت مجلس اسلامي، شوراي نگهبان، مجلس خبرگان و بالاخره رياست جمهوري و ولايت فقيه تحت كنترل كامل آنها قرار گرفته و يا به گروگان آنان درآمده‌اند. تثبيت اين حاكميت، يعني تسلط كامل و بي چون و چراي ضد انقلابي‌ترين نيروي اجتماعي ارتجاعي و سمت‌گيري سياسي بر سرنوشت جامعه. از سوي ديگر جناح‌هاي مخالف دارودسته مافيايي حجتيه - رسالت نااميدانه به آخرين مقاومت‌ها دست مي‌زنند و هر روز بيش از پيش ناگزير به ترك آخرين مواضع خود و واگذاري آنها به ارتجاع مي‌شوند و براي باقي ماندن در صحنه، به تظاهرات بر عليه "كوكاكولا" و "مك دانلد" مي‌پردازند و از پايمال شدن "آرمان‌هاي انقلاب" ابراز تاسف مي‌كنند.

     نارضايتي مردم هر روز اوج بيشتري مي‌گيرد، اما اين نيروهاي ارتجاع هستند، كه بر امواج اين نارضايتي سوار شده، آن را براي تحكيم حاكميت خود و به عقب راندن مخالفين و رقبا به كار مي‌برند. از اينرو، اميد به يك تحول در مجموعه نظام سياسي ما، با بيم اينكه اين تحول در جهت حاكميت بي‌نقاب ارتجاع و ضد انقلاب چرخش يابد، توام گرديده است.

     در حاليكه شرايط، بيش از هر زمان ديگري، براي پايه‌ريزي اتحادي انقلابي مساعد است و اين اتحاد قادر به عقب راندن حاكميت سرمايه‌داري بزرگ تجاري و ارتجاع راست - حجتيه است، اما نيروهاي خلق در تفرقه به سر برده، هيچيك به پشتيباني از ديگري برنمي‌خيزند و در نتيجه ارتجاع فرصت مي‌يابد، تا همه آنها را در موضع ضعف و انفعال نگه دارد و بتدريج نابود كند. و اما در مورد حزب ما، بر هيچكس پوشيده نيست، كه حزب اكنون در يكي از سخت‌ترين دوره‌هاي حيات سياسي خود به سر مي‌برد. دستگيري و بعد نابودي بخش اعظمي از رهبران حزب از يك سو و تحولات بين‌المللي چند ساله اخير از سوي ديگر، در تشديد اين وضعيت بطور مستقيم و غير مستقيم دخالت داشته‌ اند، اما اساس و منشاء آن نبوده‌اند.

     مشخصات اساسي وضعيت كنوني حزب ما عبارتست از: ركود و انفعال سياسي، فقدان وحدت بر سر اساسي‌ترين مسايل جنبش انقلابي و تفرقه و پراكندگي سازماني. براي آنكه بتوانيم بر دشواري‌هاي موجود در حزب خود غلبه كنيم، لازم است علل و عوامل زاينده اين دشواري مورد توجه قرار دهيم. به همين دليل اين نوشته را از علل پيدايش ركود كنوني در حزب آغاز مي‌كنيم.

 

چرا در ركود و انفعال گرفتار آمده‌ايم؟

     ساده‌ترين و در عين حال نادرست‌ترين پاسخي، كه به اين پرسش مي‌توان داد، چنين است: در شرايط ركود و بحراني كه جنبش ما در آن دست و پا مي‌زند، سرخوردگي، نااميدي و انفعال امري است طبيعي و لذا نبايد براي يافتن علل آن بيهوده انرژي و وقت خود را از دست داد. مطابق اين نظر، {انفعال امري است صرفا روحي و رواني و نه يك مسئله مربوط به خط مشي سياسي}.

     اما واقعيت چنين نيست. لااقل در شرايط مشخص جنبش ما، چنين نيست. علل ركود و انفعال كنوني را بايد در سياست‌ها و اهداف جستجو كرد نه افراد. بگذاريد اين مطلب را كمي بيشتر دنبال كنم.

 

چگونه يك حزب سياسي مي‌تواند در موضع انفعال قرار بگيرد، يا نگيرد؟

     براي اينكه يك حزب سياسي و اعضاء آن در موضع انفعال باقي نمانند، چاره‌اي ندارند، جز آنكه همواره در مركز نبرد اجتماعي قرار داشته باشند و براي اينكه يك حزب بتواند در مركز حوادث و وقايع، در مركز مبارزه و نبرد اجتماعي قرار گيرد، بايد صحنه نبردي كه در هر لحظه انتخاب مي‌كند، صحنه اصلي‌ترين نبرد جامعه باشد. صحنه نبردي كه تمام توجه جامعه و منافع بلافصل جامعه در يك لحظه معين، معطوف به آن است. مثلا در كشور ما، تا سال 1367 مبارزه عليه جنگ به ميزان زيادي عرصه يك نبرد اساسي در جامعه ما بود. به همين دليل حزب ما و ساير نيروهاي سياسي توانستند، بدليل آنكه در همين صحنه فعاليت مي‌كردند، هم چنان به حيات سياسي نسبتا فعال خود در داخل و خارج از كشور ادامه دهند. پس از اين دوران، مبارزه اقتصادي و طبقاتي، كه تا آن زمان بشدت، اما در پشت صحنه جريان داشت، از پرده بيرون افتاد و عرصه عمده نبرد اجتماعي را به تصرف خود درآورد.

     از حدود دو سال پيش مبارزه براي آزادي هاي سياسي، در كنار مبارزه طبقاتي، در مركز نبرد اجتماعي قرار گرفته است. مسئله طرد مجموعه رژيم (نظام) در جامعه ما، فعلا صحنه اساسي مبارزه نيست.

     حزب ما از سال هاي 62 و 63 با انتخاب شعار سرنگوني و بعدا "طرد ولايت فقيه"، اساسا خود را از عرصه‌هاي اصلي مبارزه اجتماعي خارج ساخت. مركز اصلي مبارزه، در تمام دوران پس از انقلاب تا به امروز، بر روي مبارزه طبقاتي و نبرد "كه بر كه"، متمركز بوده است و اين نبرد همچنان ادامه دارد. حتي در تمام دوران جنگ نيز مبارزه بر سر كسب حاكميت، بدون كمترين وقفه، از هر سو ادامه داشت، ولي شرايط جنگ مانع از آن بود، كه تيغ‌ها در مقابل همگان از رو بسته شود. تنها از اين رو بود، كه تا آن هنگام، كه جنگ خون بر زمين مي‌ريخت، شعار سرنگوني و بعدا طرد ولايت فقيه نمي‌توانست نادرستي خود را، آن چنان كه بايد، آشكار نمايد.

     بر خلاف آنچه گفته مي‌شود، پس از خاتمه جنگ، جنبش به ركود مبتلا نگرديد، بر عكس جنبش با تمام شدت خود ادامه داشت، اما نه در آن عرصه‌اي كه ما خواهان آن بوديم و مي‌خواستيم همگان را در راهش بسيج كنيم، بلكه در عرصه مبارزه انقلاب عليه ارتجاع، مبارزه بر سر كسب حاكميت. در عرصه‌اين مبارزه، شعار "طرد رژيم ولايت فقيه" ديگر هيچ چيز براي گفتن نداشت و دقيقا در ادامه همين روند بود، كه نه فقط حزب ما، بلكه همه سازمان‌هاي سياسي، كه از شعارهاي مشابه پيروي مي‌كردند، انفعال و ركود خود را به حساب ركود جنبش گذاشتند. هنگامي كه يك نيروي سياسي مبارزه خود را در عرصه‌اي پيش مي‌برد، كه در مركز مبارزه و در نتيجه در مركز توجه و دل‌نگراني مردم قرار ندارد و تعيين كننده منافع بلافصل آنها نيست، بالطبع در بين خلق مخاطبي نخواهد يافت. لازم به گفتن نيست كه در اين شرايط، فعاليت محكوم به شكست و فعالين ناچار به انفعال خواهند بود.

     براي آن كه به راحتي منفعل شويم، همواره ضرور نيست، كه جنبش خلق الزاما متوقف شده باشد. ريشه واقعي انفعال در نامتناسب بودن شعارها و خواست‌هاي يك مبارزه با خواست‌هاي مشخص خلق در يك لحظه معين قرار دارد و اگر مبارزي به هيچ قيمتي حاضر نگردد، كه خواست‌هاي خلق را بپذيرد و براي همان خواست ها مبارزه كند، بناگزير در حالتي زنجير انفعال را خواهد گسست، كه خواست‌هاي او به خواسته‌هاي خلق تبديل شود. و اين همان سرگذشت تلخ شعار، خط مشي و سياست ما بوده است. در عرصه جنبش واقعا موجود، در پيكار اقتصادي و طبقاتي خلق، در صحنه نبرد لحظه به لحظه، ساعت به ساعت و تعيين‌كننده "كه بر كه" حضور نداريم و هيچ نام و نشاني از ما نيست، اما در انتظار روز معين نشسته‌ايم، كه خلق جنبشي ديگر، مطابق اميال ما برپا كند، تا ما فعال و شايد به خيال خود رهبر آن شويم. تنها از اين روست و تنها به همين دليل است، كه در مهلكه يك جنبش عظيم، در ركود گرفتار آمده‌ايم. تناقضي كه هيچگاه بدنبال يافتن دليل واقعي آن نرفته‌ايم.

     مي‌توان معتقد بود، كه: {شايد رهبري حزب دچار اشتباه گرديده است و جنبش واقعا موجود جامعه را نديده است، يا به آن بهاي لازم را نداده است؛ و يا شايد از كاربست دقيق اصل ضرورت تلفيق اهداف استراتژيك با وظايف تاكتيكي روز عاجز مانده است، اما همه اين‌ها به معني نادرستي يك خواست اساسي، يعني شعار سرنگوني يا طرد رژيم (نظام) نيست.} آيا واقعا چنين است؟ پاسخ منفي است. اگر رهبري حزب در جنبش واقعا موجود، در نبرد "كه بر كه" شركت نمي‌‌كند، در حقيقت بدين دليل است، كه معتقد است انقلاب بهمن اساسا شكست خورده است. شكست اين انقلاب، يعني آنكه نبرد "كه بر كه" بطور قطع به نفع ارتجاع خاتمه يافته است، يا اگر هنوز ادامه دارد، در بين نيروهايي جريان دارد، كه پيروزي هر يك از آنان به معني يك دگرگوني كيفي، به معني يك تحول در حاكيمت طبقاتي و در نتيجه يك تحول انقلابي يا ضد انقلابي نخواهد بود. و اين نتيجه فرضيه شكست انقلاب است، كه در شعار "طرد رژيم" منعكس شده است.

     اما همه اين احكام، در تضاد سنگين با واقعيات جاري كشور ما قرار دارد. نه انقلاب بهمن بطور قطع شكست خورده است، نه نبرد "كه بر كه" خاتمه يافته است و نه نتيجه اين نبرد براي جامعه و مردم ما بي‌تفاوت است. اينكه نبرد بر سر كسب حاكميت، در طي دهسال گذشته در كشورمان ادامه داشته است را، ديگر همه ما به چشم مي‌بينيم. اينكه نتيجه اين نبرد نيز براي جامعه و سرنوشت مردم بي‌تفاوت نيست را نيز همه كمابيش احساس مي‌كنيم. پس آنچه باقي مي‌ماند، اين است، كه ببينيم، چرا انقلاب بهمن هنوز دچار شكست قطعي نگرديده است و شعار طرد رژيم ولايت فقيه نادرست است. بررسي مسئله را از همين شعار آغاز مي‌كنيم.

 

شعار "طرد رژيم ولايت فقيه" به چه معناست؟

     از ديدگاه حزب، ولايت فقيه سمبل و نماد آن نظام ضد دمكراتيكي است، كه در ايران كنوني حاكم است. نماد آن سيستم سياسي - اجتماعي است، كه بدون شكست آن، بدون پشت سرگذاردن آن، حركت به جلو در جامعه امكان پذير نيست. ولايت فقيه تجسم حاكميت آن طبقه يا طبقاتي است، كه تكامل جامعه ايران، خواه و ناخواه همه ديگر طبقات جامعه را عليه آنها متحد خواهد كرد. همه اينها در شرايط امروز، بيش از هر زمان ديگري، درست بنظر مي‌آيد. اما واقعيت آن است، كه همه اين احكام، عليرغم ظاهر قانع كننده و بي چون و چرائي كه دارند، در ماهيت خودشان بشدت گمراه كننده و اشتباه آميز است. چرا؟

 براي پاسخ به اين پرسش، نخست بايد در نظر داشته باشيم، كه روح حاكم بر اين فرمول بنديها و در نتيجه، اين شيوه برخورد به مسئله با تغييرات انقلابي در كشور ما، با واقعيات يك جامعه در جريان انقلاب، متناسب نيست و بيشتر در چارچوب يك رژيم اختناقي كلاسيك، مانند رژيم شاه، قرار دارد. در واقع اين سياست، وجود يك انقلاب و تاثيرات عظيم آن را در سرتاسر جامعه، به كلي ناديده مي‌گيرد.

     شعار "طرد رژيم ولايت فقيه"، براي يك دوران معين، شعار درستي بود، اگر همين رژيم برآمده از يك انقلاب نيرومند مردمي نبود، اگر در سرتاسر جامعه مبارزه طبقاتي بسيار حاد و گسترده‌اي بر سر حاكميت و راه رشد اقتصادي و اجتماعي جريان نداشت، اگر همين ولايت فقيه، براي آنكه عمر خود را چند صباحي طولاني تر كند، ناچار نبود، مدام از مستضعفان و محرومان صحبت كند. اينكه آنها عوام فريبي مي‌كنند، اصولا اهميتي ندارد. مسئله مهم اين است، كه چرا آنها ناچار و ناگزير به عوام فريبي هستند؟ چرا يك ديكتاتور عادي، مثل شاه، ناچار به عوام فريبي نيست؟ پاسخ روشن است، رژيم شاه حاصل يك كودتاي ضد انقلابي در شرايط شكست جنبش مردم بود و رژيم ولايت فقيه  ميوه‌چين يك انقلاب نيرومند مردمي در شرايط اعتلاي جنبش و خواسته‌‌هاي خلق است.

     ضربه به حزب توده ايران، ضربت عظيمي به اين جنبش بود، اما اشتباه نكنيم، پايان اين جنبش نبود. از اينرو تنها و تنها فشار عظيم و نيرومند توده مردم، تنها مهر و نشان عميق خواست‌‌هاي انقلاب بر پيكر جامعه ماست كه نيروهاي حاكم كنوني درج.ا . را به چنين موضع دفاعي عقب رانده است. تمام سياست حزب ما در سال‌هاي پس از انقلاب، بر مبناي همين فشار، همين جنبش و ضرورت تشديد و تعميق آن استوار شده بود. اين فشار خلق و اين جنبش مردمي واقعا وجود دارد، چه ما آن را به حساب بيآوريم و چه به حساب نيآوريم. اگر آن را به حساب آوريم، مي‌توانيم در نبرد واقعي جامعه شركت كنيم و حزبي فعال و موثر باشيم. اگر آن را به حساب نيآوريم، مردم بدين خاطر دست از مبارزه نخواهند كشيد، اين مايـيم، كه نظاره‌گر و منفعل شده‌ايم.

       

                    خطر خونین ترین برخوردها بین توده مردم، بر اثر سیاست های ارتجاع حاکم، هر لحظه بیشتر می شود!

 

     از اين رو، تا لحظه‌اي كه نبرد "كه بر كه" ادامه دارد، ايدئـولوژي انقلابي در جامعه از ميدان بيرون نشده و جنبش توده‌اي فشار نيروهاي انقلاب و مقاومت خلق، تا بدان حد نيرومند است، كه جناح حاكم براي بقاي خود در قدرت مجبور به عوام فريبي، مجبور به گرفتن ظاهر انقلابي است، براي ما اين اميد وجود دارد، كه بتوانيم ارتجاع را در چارچوب نظام موجود به عقب برانيم. چنين امكاني به عنوان يك "امكان" وجود دارد. وجود اين امكان، از ماهيت رژيم ناشي نمي‌شود، بلكه از واقعيت انقلاب، مقاومت خلق و جنبش توده‌ها سرچشمه مي‌گيرد.

     اگر در مبارزه طبقات بر سر كسب حاكميت شركت نكرده‌ايم، بخاطر آن نبوده است، كه قادر به تلفيق اهداف استراتژيك و تاكتيكي نبوده‌ايم، بلكه از آن جهت بوده است، كه اين مبارزه را فاقد چشم‌انداز واقعي ارزيابي كرده‌ايم. و اگر اين مبارزه را بدون چشم‌انداز واقعي ارزيابي‌كرده‌ايم، بدليل آن بوده است كه نيروي تعيين كننده انقلاب و جنبش خلق را بسيار كمتر از آنچه كه در واقع بوده است، پنداشته‌ايم.‌‌اشتباه در همين جا قرار دارد. براي ما جنبش با سركوب حزب پايان يافته تلقي شد، در حاليكه اين جنبش بسيار بسيار نيرومندتر از آن بود كه تنها با خروج حزب ما از صحنه خاتمه يابد. اين همان چيزي بود كه رهبري حزب از لابلاي گفتارهاي خون‌آلود خود از زندان قصد داشت براي ما پيغام دهد: زمان، زمان عمده كردن حزب نيست. زمان، زمان شركت در جنبش عمومي خلق، در مبارزه ميان انقلاب و ارتجاع، در نبرد طبقاتي، قرار داشتن در كنار توده‌هاي مردم و مخالفت با حاكميت بي‌بازگشت نيروهاي واپسگراست. رهبري حزب، بخاطر نجات جان اعضاء و براي باقي ماندن حزب در صحنه مبارزه توده‌ها، از قهرماني چشم پوشيد، و ما بجاي اينكه قهرماني آنها را كه دقيقا در همين جا قرار داشت، به مردم نشان دهيم، سياستي را در پيش گرفتيم كه ما را از جنبش واقعي جامعه خارج ساخت و آنها را موجوداتي تسليم شده و وامانده به مردم معرفي كرد. چنان تسليم خود را باور كرده بوديم، كه از هر كدام آنها، تا زماني كه زنده بودند، به تعداد انگشتان دست هم، ياد نكرديم. دهسال پيش، نبرد "كه بر كه" و امكان هر گونه تحول مثبت در چارچوب نظام را خاتمه يافته تلقي كرديم و خود را از آن كنار كشيديم. در حاليكه اين واقعيت بر ما عيان شده است، كه تمام تحولات دهساله اخير، تنها در چارچوب همين نبرد قابل تحليل است و نه گويا {آماده شدن تدريجي شرايط براي طرد رژيم ولايت فقيه}!

     همه آنچه گفتيم، يك روي سكه است، روي اصلي سكه، اما اين سكه روي ديگري نيز دارد و آن عبارتست از تحليل نيروها و جناح‌هاي موجود در ج. ‌ا.

     با پذيرش شكست انقلاب و با پذيرش اينكه همه اين نيروها در مجموع خود، ارتجاع را تشكيل مي‌دهند، ما تحليل طبقاتي از جناح‌هاي حاكم را كنار گذاشتيم و آنها را بر اساس مواضعي، كه نسبت به حزب اتخاذ كرده‌اند، مد نظر قرار داديم. چون همگي در سركوب حزب اشتراك نظر داشته‌اند، پس همگي مرتجع هستند. پس ديگر هرمبارزه‌اي هم كه با هم داشته باشند، جز دعوا بر سر لحاف ملا نخواهد بود. اما چنين شيوه نگرشي، هيچ تشابهي با ماركسيسم ندارد. سياست حزب در سال‌‌هاي پس از انقلاب بر اين مبتني بود، كه در صف حاكميت برآمده از انقلاب، دو نيروي عمده در مقابل هم قرار گرفته‌اند. در يك سو نيروهاي وابسته به لايه‌هاي پايين و توده‌هاي محروم جامعه، كه نيروي تعيين كننده انقلاب بوده‌اند و در سوي ديگر، جناح‌هاي وابسته به بزرگ مالكان و سرمايه‌داران بزرگ. تضاد بين اين دو نيرو، يك تضاد طبقاتي و بنيادين است، ولي اختلاف نگرش هر يك از آنها با متحدين خود، يك پديده رواني و اعتقادي و در نتيجه روبنايي و ثانوي است، كه با رشد و توسعه جنبش و با حركت در جهت تعميق و گسترش انقلاب، بتدريج زايل خواهد شد. بنابراين، بايد در كنار نيروهاي وابسته به توده‌هاي مردم قرار گرفت، در مبارزه جاري آن‌ها شركت كرد و به آنها كمك كرد تا بتوانند بر پيشداوري‌ها و ذهنيات خود غلبه كنند. تنها در آن صورت است، كه امر اتحاد انقلابي و تشكيل يك جبهه امكان‌پذير خواهد بود. واقعيت‌هاي‌ جاري كشور، بيش از هر زمان ديگر، صحت بي خدشه اين تحليل را اثبات مي‌كند.

     اين كه مبارزه بين نيروهاي دروني حاكميت، يك مبارزه طبقاتي است و نه اختلاف بر سر تصاحب قدرت، قابل ترديد نيست. اگر اين مبارزه صرفا براي كسب قدرت بود، در آن صورت و در شرايطي كه با دشمناني بسيار نيرومند از هر سو مواجه بودند، هرگز بصورت دو جناح در مقابل هم سينه سپر نمي‌كردند. در آن صورت، آن‌ها مي‌توانستند به سازشي با يكديگر دست يافته و قدرت را در ميان خود تقسيم كنند. اگر هر يك از اين جناح‌ها سهمي از قدرت حاكمه را در تصاحب دارند، به معناي آن نيست كه هر دو براي اجراي يك "سياست طبقاتي واحد" به توافق رسيده‌اند، بلكه به معناي آن است كه هر يك بر مبناي تناسب نيروهاي طبقاتي جامعه، سهمي از قدرت را در چنگ گرفته و آن را در جهت اهداف طبقاتي "خاص خود" و عليه اهداف طرف مقابل، مورد استفاده قرار مي‌دهند.

     و اما اعتقاد ما، مبني بر اين كه شرايط مبارزه به هر يك از طرفين امكان خواهد داد، كه بر پيشداوري‌هاي خود غلبه كنند نيز ديگر تقريبا امري روشن است. اين دو جناح بدليل تضاد طبقاتي كه با هم دارند، هر دو دريافته‌اند كه صرف "ايدئولوژي اسلامي"، قادر به ايجاد سازش ميان آنها نيست و لذا هر يك در جستجوي متحداني در خارج از مجموعه حاكميت مي‌گردند. جناج راست، اين متحدان را در بين سرمايه داران سلطنت طلب ديروز مي‌جويد و جناج چپ در ميان نيروهاي دمكراتيك و مخالف. اگر امروز گروه بندي رسالت - حجتيه بيش از هر زمان ديگر به دشمن خونين آزادي‌هاي دمكراتيك مبدل شده است، از جمله به همين دليل است، كه جناح چپ حاكميت را از قرار گرفتن در كنار متحدان خود محروم كند.

     جناح چپ حاكم، بدليل اشتباهاتي كه در گذشته مرتكب شده، نتوانسته است حمايت ساير نيروهاي انقلابي را به خود جلب كند. همين امر به ارتجاع امكان داده است، كه بتواند مواضع خود را هر چه بيشتر در جامعه تحكيم كند. وظيفه حزب ما و نقش پر اهميت آن امروز، بيش از هر زمان ديگري مشخص مي‌شود. نبايد اجازه دهيم كه بورژوازي بزرگ تجاري و نمايندگان ارتجاعي آن، با استفاده از اشتباهات گذشته نيروهاي انقلابي، حاكميت خود را براي يك دوره طولاني تثبيت و مستقر سازند.

 

چه وظيفه‌اي در مقابل حزب ما قرار دارد؟

     اگر اين درست است كه جنبش خلق در كشور ما هنوز پايان نيافته است، كه اين جنبش همچنان توان تاثيرگذاري بر روندهاي جاري كشور را داراست، كه نيروهاي انقلابي پس از يك دوره تفرقه و اشتباه، بتدريج همديگر را باز مي‌يابند، كه اتحاد اين نيروها قادر است پيشرفت بيش از اين سرمايه داري بزرگ و ارتجاع را در كشور ما متوقف كند، و در صورتي كه همه اين‌ها درست است، پس وظيفه ما اين بوده است و اين خواهد بود، كه با تمام نيروي خود در كنار جنبش انقلابي توده‌ها قرار بگيريم و آن را در راه دستيابي به اهداف دمكراتيك خود، ياري دهيم. جنبشي، كه مضمون اساسي آن عبارتست از: مبارزه با ارتجاع، كوتاه كردن تسلط سرمايه‌داري بزرگ بر حيات سياسي و اقتصادي كشور. سمتگيري اقتصادي به نفع زحمتكشان شهر و روستا، آزادي‌هاي سياسي، حاكميت دمكراتيك و افزايش نقش مردم در اداره امور و خلاصه تمام آن عرصه‌هايي كه ضرورت حضور فعال توده‌اي‌ها در آن‌ها وجود دارد.

     در حال حاضر، همانطور كه نشريه "راه توده" (ارديبهشت 73) بدرستي متذكر مي‌شود { نيروهاي هدايت ‌كننده رژيم ج.ا. همانا مافياي پر قدرت حجتيه است، كه از ابتداي پيروزي انقلاب، رهبري حزب توده ايران با هوشياري نسبت به عملكرد آن هشدار داد ... اين مافياي سياسي - اقتصادي، كه بي‌ترديد سر نخ آن به امپرياليسم و صهيونيسم وصل است و هدايت مستقيم و غير مستقيم مي‌شود و خود نيز در داخل كشور، رژيم را هدايت مستقيم و غير مستقيم مي‌كند. آنها در انحراف انقلاب از مسير اصلي خود، نقش تاريخي توانستند ايفاء كنند و اين نقش هم چنان ادامه دارد.}

     مي‌دانيم، كه مافياي حجتيه تنها از خارج تغذيه نمي‌شود. پايگاه و نيروي تغذيه‌كننده آن در داخل، چيزي نيست، مگر بورژوازي بزرگ و بويژه بورژوازي بزرگ تجاري، كه اين مافيا و همينطور دارودسته روزنامه رسالت و ديگر نيروهاي تعيين‌كننده حاكميت جمهوري اسلامي، همگي به نمايندگي از وي و در جهت حفظ منافع آن به فعاليت مشغولند. اما همه قرائـن و شواهد حاكي از آن است، كه حاكميت اين مافيا و نيروهاي وابسته به آن، هنوز بطور مطلق و بي‌بازگشت برقرار نشده و در همه جا با مقاومت‌هاي بسيار جدي در ميان خلق و نيروهاي انقلابي روبروست (عصيان‌هاي نوبتي مردم در همدان، اراك، شيراز، مشهد، زاهدان، نجف‌آباد، قزوين). وظيفه تاخيرناپذير حزب ما جز آن نيست، كه تمام نيروي مردم و مقاومت‌هاي پراكنده و سازمان يافته را عليه تسلط اين مافيا و بورژوازي بزرگ حامي آن، متمركزكند. هر گروهي، حزبي، طبقه‌اي، كه بر عليه اين دارودسته مبارزه مي‌كند، بايد مورد پشتيباني حزب قرار گيرد. تمام نيروي سياسي و ايدئولوژيك حزب بايد بسيج شود، تا بتواند با همفكري و اتحاد با ساير نيروهاي اجتماعي، پيشرفت اين واپسگراترين و ضد انقلابي‌ترين طبقه جامعه ايران را مانع شود.

     آنان كه معتقدند هر گونه مبارزه‌اي در چارچوب رژيم ولايت فقيه محكوم به شكست است، نتيجه مي‌گيرند، كه وظيفه ما نسبت به نيروهايي كه امروز عليه حاكميت سرمايه‌داري بزرگ و گروه‌بندي رسالت - حجتيه مبارزه مي‌كند، اين خواهد بود كه به آنها اندرز دهيم و متذكر شويم كه بدون قرار گرفتن در "جبهه ضد ولايت فقيه"، مبارزه آنها بي‌سرانجام است و بدين وسيله تصور مي‌كنند كه "حقانيت تاريخي" نصايح آنها اثبات خواهد شد. اينگونه افراد بهتر است به جاي اينكه دنبال "حقانيت تاريخي"‌باشند، تلاش كنند تا به سهم خود، قدمي در مبارزه عليه حاكميت اين ارتجاع بي‌نقاب بردارند. با محكوم كردن ديگران به شكست، حقانيت هيچكس اثبات نخواهد شد. اين كوتاهي و تزلزل است كه تماما آشكار مي‌گردد. در نادرست بودن اينگونه احكام به ظاهر انقلابي، همين بس كه كاربست آنها در عمل به چنين نتايح منفي انجاميده است.

     اما، ولو اينكه بپذيريم كه تلاش در جهت آزادي و رهايي اجتماعي (و نه هر مبارزه‌اي) در چارچوب رژيم ولايت فقيه، در تحليل نهايي (و فقط در تحليل نهائـي) محكوم به ناكامي است، اين نتيجه حاصل خواهد شد كه سرنوشت پيكاري كه امروز در جامعه ما عليه تسلط‌ گروه ‌بندي رسالت - حجتيه در جريان است، براي كليه نيروهاي سياسي و از جمله حزب ما و جنبش مردم بي‌تفاوت است و يا از پيش مقدّر شده است، به هيچ وجه چنين نيست. سرنوشت اين مبارزه، سرنوشت همه ماست. شركت در اين مبارزه، ولو اينكه محكوم به ناكامي هم باشد، وظيفه تاخيرناپذير ماست، چرا كه تنها در جريان اين مبارزه است، كه اتحاد طبقه كارگر با لايه‌هاي پايين و مياني جامعه مي‌تواند شكل بگيرد و مستحكم شود. تلاش در جهت برقراري چنين اتحادي، بخودي خود دستاوردي آن چنان بزرگ است كه تمام سنگ‌پايه سياست حزب ما در سال‌هاي پس از انقلاب بهمن بر اساس آن پي‌ريزي شده بود، و تمام تلاش دشمن در جهت جلوگيري از تحقق آن قرار داشت و دارد‍‍‍‍‍‍‍‌!

     تصور اينكه "رژيم ولايت فقيه" در مجموع خود در سراشيب سقوط قرار دارد و بنابراين، حتي اگر سرمايه‌داري بزرگ و گروه‌بندي‌هاي وابسته به آن تمام قدرت را در دست گيرند، باز هم همراه با مجموعه رژيم به كنار خواهد رفت، اشتباه بسيار بزرگ ديگري است. اولا كه اين شيوه برخورد، هيچ شباهتي به شيوه نگرش ماركسيستي و توده‌اي ندارد و بيشتر بدرد همان حجتيه و طرفداران شعار "هر چه بدتر، بهتر" مي‌خورد. ثانيا، معلوم نيست، كه اين "سراشيب سقوط" تا چندين سال طول بكشد و در اين فاصله چه مقدار ديگر از امكانات و نيروهاي مقاومت خلق را در كام خود فروكشد، و ثالثا، اگر سرمايه‌داري بزرگ تجاري تمام اهرم‌هاي حاكميت اقتصادي را در دست گيرد، در آن صورت حتي تغيير كل رژيم هم موجب كنار رفتن آن از قدرت واقعي نخواهد شد. چرا كه او، باز هم از هر تغييري پيروزمند بيرون مي‌آيد، و به اتكاء مواضع اقتصادي خود، هرگونه مخالفت و مبارزه‌اي را در نطفه نابود مي‌كند. اين بار عده‌اي، آخوند حجتيه را از نمايندگي خود خلع و بجاي آن، عده‌اي ديگر را با كت و شلوار و كراوات منصوب مي‌كند، اما ماهيت سياه حاكميت آن دست نخورده باقي مي‌ماند. آيا انقلاب ايران، با تمام قدرت و پشتوانه مردمي آن و با تمام نيرويي كه حزب ما تلاش كرد براي آن بسيج كند، موفق شد، براي نمونه ملي شدن تجارت خارجي را عملي كند؟ چگونه انتظار داريم اين طبقه، در حالي كه قدرت آن ده‌ها برابر شده است و ايدئولوژي تجارت را مدام در جامعه رسوخ مي‌دهد، در تحولات آتي، كه اساس سمت و سوي اجتماعي و طبقاتي آنها مشخص نخواهد بود، از قدرت كنار گذاشته شود؟ بنابراين، براي مبارزه با حاكميت اين طبقه، منتظر فردا، منتظر طرد رژيم نبايد شد. بايد همين امروز، بر اساس تضاد منافع آن با منافع اكثريت مطلق مردم، در كنار هر جنبش و نيروئي قرارگرفت، كه حاضر است با آن به مقابله بپردازد. بايد ماهيت سياه واقعي حاكميت آن را، چهره رياكارانه و دستان خون‌آلوده آن را در مقابل همگان به نمايش گذاشت، بايد آن را به عقب نشيني وادار كرد. براي اين كار، امروز در جامعه ما امكانات واقعي وجود دارد، فردا هيچ چيز‌ معلوم نيست.

     بنابر مجموعه آنچه تا اينجا گفته شد، شعار "طرد رژيم ولايت فقيه" شعاري است نادرست، كه بر پاره‌اي اشتراكات شكلي ميان جنا‌ح‌هاي

مختلف حكومت جمهوري اسلامي انگشت تاكيد گذاشته، تفاوت‌هاي طبقاتي و ماهوي ميان آن‌ها را ناديده مي‌گيرد. جناح چپ جمهوري اسلامي را، به صرف اينكه زماني بر سركوب حزب ما صحه گذاشته است، از هر گونه توان و ظرفيت پيشرفت فكري و انقلابي محروم وانمود كرده، آن را با جناح راست حاكم (در عمل) همسنگ و در يك كفه قرار مي‌دهد و عملا به قدرت‌گيري اين جناح ياري مي‌رساند. اين شعار، اين توهم نادرست و خطرناك را بوجود مي‌آورد كه گويا حاكميت هر يك از جناح‌هاي موجود در ج. ‌ا. براي خلق و جامعه بي‌تفاوت است و طرد همه آنها را با هم طلب مي‌‌كند. اين شعار، نيروي بسيج و مقاومت متشكل خلق را در مقابل حاكميت سياه سرمايه‌‌داري بزرگ مغشوش مي‌كند.

 

جنبش چپ ايران، بايد صف خود را از اپوزيسيون راست رژيم و ارتجاع حاكم جدا كرده و به جنبش دمكراتيك و انقلابي كشور                                                                         بپيوندد!

 

     با كنار گذاشتن اين شعار، ما خواست تغييرات انقلابي جامعه را كنار نمي‌گذاريم، بلكه بر اين حكم علمي تاكيد مي‌كنيم كه تغيير انقلابي از ديدگاه ما، تغيير اين يا آن شكل حكومت نيست، بلكه عبارتست از تغيير در حاكميت طبقاتي، يعني در مرحله كنوني عبارتست از طرد حاكميت سرمايه‌داري بزرگ، بويژه تجاري و خلع نمايندگان آن از قدرت. اين تغيير در چارچوب هر تغيير شكل حكومت كه باشد، در محتواي خود براي ما يك تغيير انقلابي محسوب مي‌شود. به همين دليل، موضع ما نسبت به نيروهاي سياسي جامعه، به موضعي بستگي ندارد كه آنها بطور كلي نسبت به جمهوري اسلامي اتخاذ مي‌كنند، بلكه بيشتر به موضعي بستگي خواهد داشت، كه از جمله نسبت به حاكميت اين طبقه و نمايندگان آن اختيار مي‌كنند.

     براي آنكه ماهيت مسئله بيشتر درك شود، كمي به اين خط مشي، از ديدگاه منافع بورژوازي بزرگ، نظر افكنيم.

     براي بورژوازي بزرگ، فعلا اين كه ولايت فقيه باشد يا نباشد، كمترين اهميتي ندارد. آنچه كه وي مي‌خواهد، پايان گرفتن بروز هر گونه مقاومت انقلابي، در خون غرقه شدن انقلاب و آرمان‌هاي آن و خروج كامل توده‌ها از صحنه مبارزه سياسي است. در جامعه ما، اكنون ايدئولوژي بورژوائـي با شعار "پنج انگشتان دست با هم برابر نيستند" و اين تبليغ كه طبيعت جامعه و خواست خداوند در اين نابرابري قرار گرفته كه عده‌اي محروم و بدبخت و عده‌اي دارا و خوشبخت باشند و امثال آن، در نزد توده‌هاي وسيع مردم و در اثر انقلاب ايران سخت اعتبار خود را از دست داده است. بورژوازي بزرگ از لطمه خوردن ايدئولوژي خود به سختي نگران است و دورنماي كل نظام سرمايه‌داري را در ايران در خطر احساس مي‌‌كند. براي مقابله با اين خطر، ارتجاع و سرمايه‌داري كلان در دو سوي جبهه، كارزار ايدئولوژيك وسيعا گمراه كننده‌اي را، براي منحرف كردن خلق، انقلاب و نيروهاي آن به كار انداخته است و براي مبارزه با انقلاب، مدام جبهه‌هاي انحرافي مي‌گشايد.

     ارتجاع در داخل مي‌گويد: انقلاب يعني چادر، يعني مبارزه با منكرات، يعني گريه و عزاداري، پس درود بر انقلاب؛

     ارتجاع در خارج مي‌گويد: انقلاب يعني چادر، يعني مبارزه با منكرات، يعني گريه و عزاداري، پس مرگ بر انقلاب؛

     ارتجاع در داخل مي‌گويد: انقلاب يعني حكومت مذهبي، يعني نبود آزادي و خفقان، پس درود بر انقلاب؛

     ارتجاع در خارج همين‌هارا مي‌گويد و نتيجه مي‌گيرد مرگ بر انقلاب. 

     ارتجاع در داخل مي‌گويد: مبارزه اصلي ما مبارزه حكومت مذهبي با حكومت "لاييك" است؛

     ارتجاع در خارج هم، بعنوان مبارزه با آن، عين همين گفته‌ها را تكرار مي‌‌كند.

     اين دو، دقيقا گفته‌هاي يكديگر را مي‌‌‌گيرند و تكرار مي‌‌‌كنند و هر دو هم يك هدف دارند‌: تحريف واقعيت و مفهوم انقلاب در نزد مردم. آنها دست در دست هم يك بازي جهنمي براه انداخته‌اند و چنان ماهرانه و پر قدرت عمل مي‌كنند، كه در هر دو سوي جبهه، در داخل و خارج، كسي را جرات ورود به صحنه و متوقف كردن نيرنگ بازي‌شان نيست.

     اما، اگر موفق عمل مي‌كنند، بخاطر مهارت شكست ناپذيرشان نيست، بلكه بخاطر آن است كه صحنه در مقابل آنان خالي شده است. براي ما، بعنوان يك نيروي چپ اين مسئله روشن است (يا بايد لااقل روشن باشد)، كه هر قدر ايدئولوژي بورژوازي در اين صحنه بيشتر مي‌برد، اين ماييم كه داريم بيشتر مي‌بازيم. اگر امروز منافع ارتجاع در آن است، كه انقلاب و اهداف آن را تحريف كند، منافع ما در آن است كه انقلاب و اهداف آن را روشن كنيم. براي اينكار بايد سياست خود را بر مبنايي پي ريزي كنيم كه در همه عرصه‌ها به مقابله با ارتجاع برود. ما بايد از انقلاب در مقابل ارتجاع دفاع كنيم. بايد از هر نيروي انقلابي، ولو درون حاكميت "ولايت فقيه"، دفاع كنيم. بايد اتحاد نيروهاي انقلابي را سازمان دهيم و مواضع آنان را در جامعه تقويت كنيم. نبايد اجازه دهيم ارتجاع واقعيت‌ها را تحريف و ايدئولوژي خود را بر جامعه حاكم كند. تنها بدين وسيله است كه مي‌توان ارتجاع را در همه عرصه‌ها به عقب راند.

 

ما و جنبش دمكراتيك

     دفاع از انقلاب و نيروهاي انقلابي درون و پيرامون حاكميت به معني آن نيست كه ما حمايت از نيروهاي دمكراتيك مخالف ج.ا. را كنار گذاشته و عملا به مناسبات خود با آنها و تشكيل يك اتحاد انقلابي زيان مي‌رسانيم. به هيچ وجه. ما حتي يك لحظه از پشتيباني نيروهاي دمكراتيك مخالف ج. ا.، حمايت از خواسته‌هاي آنها و طرح مطالبات بر حق توده‌هاي محروم خلق در مقابل جمهوري اسلامي غفلت نمي‌كنيم، بلكه دفاع از انقلاب به معناي آن است كه ما از يك سو با افشاي بي‌امان ارتجاع داخل و خارج، متوجه كردن نوك تيز حملات عليه نيروهاي راست‌گرا و حاكميت بورژوازي بزرگ تجاري، مذهبي و غير مذهبي، و از سوي ديگر با حمايت قاطع و بي‌تزلزل و همزمان از نيروهاي مردمي درون حاكميت و نيروهاي دمكراتيك مخالف رژيم، در واقع كمك مي‌كنيم به توده‌هاي محرومي كه از ج. ا. حمايت مي‌‌‌كنند و توده‌هاي محرومي كه با ج. ‌ا. مخالفت مي‌كنند، تا اتحاد منافع ميان خود را درك كرده، بر پيشداوري‌هاي خود نسبت به يكديگر غلبه كنند، در يك صف قرار گيرند و متحدا در مقابل ارتجاع بايستند. به اين ترتيب، ما به تقويت مواضع نيروهاي دمكراتيك در مجموع جنبش ياري مي‌رسانيم.

     ارتجاع براي تداوم حاكميت خود تلاش دارد تا توده‌هاي محروم را به انقلابي و ضد انقلابي، مذهبي و غير مذهبي، ريشو و بي ريش، خودي و غير خودي، مخالف و موافق رژيم تقسيم كند. ما اين تقسيم‌بندي‌هاي دروغين را بر هم مي‌زنيم. ما بدينوسيله اجازه نمي‌دهيم، كه ارتجاع مفهوم خود را از انقلابي و ضد انقلابي به ما تحميل كند. از نظر ما همه توده‌هاي خلق، صرف نظر از اينكه مذهبي باشند يا غير مذهبي، ريشو باشند يا بي ريش، موافق رژيم باشند يا مخالف آن، انقلابي هستند و در مقابل، همه وابستگان ارتجاع و كلان سرمايه‌داري، با هر نقابي كه به چهره داشته باشند، ضد انقلابي. در نتيجه ما وظيفه خود مي‌دانيم، كه به توده‌هاي محرومي كه از ج. ‌ا. حمايت مي‌كنند، كمك كنيم كه از تصور نادرست بيرون آيند و به توده‌هايي كه با جمهوري اسلامي مخالفت مي‌كنند، بپيوندند و بالعكس. نفي اين تفكر، يعني اينكه ما زير نفوذ ايدئولوژي ارتجاع قرار گرفته و انقلابي بودن توده را بر مبناي موافقت و مخالفت آن‌ها با جمهوري اسلامي و يا "ولايت فقيه" تعيين كرده‌ايم. آنچه كه وظيفه ما است، اين است كه به توده‌ها، صرف نظر از اينكه از رژيم حمايت مي‌‌‌كنند يا نه، كمك كنيم كه درك كنند: آنها متحد يكديگر هستند و هر دو در مبارزه با ارتجاع و كلان سرمايه‌داري غارتگر منافع مشترك دارند. تنها از اين طريق است، كه مي‌توان نيروهاي دمكراتيك را متحد نمود، ارتجاع را منفرد كرد و مانع از آن شد كه تحولات آتي، به تحريك ارتجاع به يك برخورد خونين در ميان مردم منجر شود، برخوردي كه جز به زيان جنبش انقلابي و جز به نفع ارتجاع نخواهد بود.

     با در پيش گرفتن اين راه، ما با هر سياستي كه جايگزيني هر نيرويي را به جاي ولايت فقيه مي‌پذيرد، وداع مي‌كنيم. ما تنها از يك جايگزين دمكراتيك براي ج. ‌ا. پشتيباني مي‌كنيم. ما در مقابل نيروهاي ارتجاعي ضد رژيم به همان اندازه مي‌ا‌يستيم كه در مقابل نيروهاي ارتجاعي طرفدار رژيم، و از نيروهاي انقلابي ضد رژيم به همان اندازه پشتيباني مي‌كنيم كه از نيروهاي انقلابي طرفدار رژيم. بدين وسيله ما مواضع مجموع نيروهاي ارتجاعي را، در مقابل مواضع مجموع نيروهاي انقلابي تضعيف مي‌كنيم و بدين وسيله است كه بتدريج جبهه واقعي دمكراسي در مقابل ارتجاع، و انقلاب در برابر ضد انقلاب در سطح جامعه آشكار مي‌گردد.

     اما اين تصور كه براي تضعيف ارتجاع بايد نيروهاي ضد امپرياليست و طرفدار توده‌هاي محروم را در حاكميت وادار كرد كه از حكومت كناره جويند و در جبهه مبارزه با آن قرار گيرند، يك اشتباه بسيار بسيار بزرگ و نابخشودني‌ترين اشتباهي است، كه ممكن است مرتكب گرديد. اگر توده‌هاي محروم توانسته‌اند از اين طريق بخشي از قدرت حاكمه را در دست گيرند، تحت هيچ شرايطي نبايد اجازه داد كه اين قدرت را از دست بدهند. آنچه كه در درجه اول اهميت قرار دارد، اين نيست كه رژيم ولايت فقيه به كنار رود، بلكه آن است كه اين كنار رفتن به نفع نيروهاي دمكراتيك باشد. با خروج جناح چپ حاكميت از صحنه قدرت، ممكن است مجموع نيروهاي طرفدار "طرد ولايت فقيه" تقويت شوند، ولي هيچ دليلي در دست نخواهد بود كه تحول رژيم به سمت يك نظام دمكراتيك و مردمي باشد. برعكس در شرايط قدرت بي‌رقيب ارتجاع، كمترين چشم‌انداز براي يك تحول دمكراتيك و مردمي وجود دارد. در شرايط قدرت بي‌رقيب ارتجاع، اگر كمترين چشم‌انداز يك تحول دمكراتيك در افق نمايان شود، نبايد كمترين ترديدي داشت، كه تمام نيروهاي ارتجاعي و واپسگرا با تمام قوا به كمك رژيم خواهند شتافت. اسير تخيل نبايد شد. طرد جناح چپ حاكميت از قدرت، به معني تغيير باز هم بيشتر تناسب نيروها به نفع ارتجاع است و نه به نفع انقلاب.

     در واقع، زيانبارترين جنبه شعار "طرد ولايت فقيه"، همانا نقش آن در ايجاد توهم برخلاف اين واقعيت مسلم است. من تلاش مي‌كنم مودبانه‌ترين كلمات ممكن را در اين مورد بكار ببريم. دهسال پيگيري شعارهاي انحرافي، چشم‌ها را بر روي تغيير ‌تناسب نيروها به نفع ارتجاع در درون حاكميت ج. ‌ا. بسته است. حتي اين مقدار كافي نيست و مروجين اين نوع شعارها به خود وعده مي‌دهند، كه به زودي زود جناح چپ حاكميت بطور كلي از صحنه قدرت حذف و يا به قول آنها "كنده" و يا "طرد" خواهد شد. و چه پيروزي بزرگي براي نيروهاي دمكراتيك! شايد هم بد نباشد، كه مروجين اين شعار، عده‌اي را به ايران اعزام كنند، تا بيشتر به نفع ارتجاع فعاليت كنند، كه بتوان هر چه زودتر "چپ"ها را از قدرت بيرون كرد، تا اينقدر طرد ولايت فقيه به تاخير نيفتد! و آن وقت نظريه پردازاني به اين عظمت، به خود اجازه مي‌دهند، فريادهاي آنان، كه مي‌گويند "بايد از انقلاب دفاع كرد" را "چك بلا محل" اعلام كنند. حتي شعور آنها را با خود مقايسه كرده و فكر مي‌كنند، وقتي گفته مي‌شود بايد از انقلاب دفاع كرد، منظور اين است كه بايد از حجتيه و رسالت دفاع كرد!

     در هر صورت، بايد با تمام قوا به دفاع از نيروهاي انقلابي در درون حاكميت برخاست و اجازه نداد كه مواضع آنان بيش از اين تضيف گردد. در ميان نيروهاي دمكراتيك داخل كشور، هستند كساني كه به خطر عظيم حذف جناح چپ از صحنه قدرت و پيامدهاي جبران‌‌‌ناپذيرآن آگاه هستند، اما از بيم آنكه مبادا با عدم تفاهم ساير نيروهاي انقلابي مواجه شوند، از بيان صريح آن ابا دارند. اين وظيفه ما است، كه آنها را در اين زمينه ياري كنيم. نه تنها خود بايد از اين جناح دفاع كنيم، بلكه بايد تمام قدرت خود را بكار گيريم، تا ساير نيروهاي انقلابي را نيز، اگر ترديدي دارند متقاعد كنيم كه به حمايت از آنها برخيزند. نبايد اجازه داد نيروهاي ارتجاع، قدرتي كه بخشي از توده‌هاي محروم بر اثر انقلاب و با هزاران فداكاري به چنگ آورده‌اند را، به راحتي از آنان بستانند. براي بازپس گرفتن هر تكه از اين قدرت، معلوم نيست چند دهسال بايد انتظار كشيد و خون چه تعداد از انسان‌ها بر زمين ريخته خواهد شد.

     نتيجه بگيريم‌: در مقابل سياست‌ها و شعارهاي نادرست، تنها يك راه وجود دارد: دفاع از انقلاب در برابر ارتجاع در همه عرصه‌ها و در همه صحنه‌ها. اين دفاع به معني تنگ كردن ميدان عمل و تجزيه نيروهاي دمكراتيك نيست، برعكس به معني گستردن آن به سطح تمام جامعه، به سطح تمام جنبش و به سطح تمام توده‌هاي خلق است.

     و سرانجام ...

     همه آنچه تا بدينجا گفته شد و همه خواست‌ها و سياست‌هاي ما، حتي اگر بهترين و كارآمدترين باشند، ياوه‌اي بيش نخواهند بود، اگر بر حزبي متحد و نيرومند و مجهز به ايدئولوژي و خط مشي انقلابي متكي نباشيم. تجربه فعاليت اخير، باز هم بيش از گذشته به ما نشان مي‌دهد، كه حزب پاره پاره، حزبي كه داراي وحدت اراده و عمل نباشد، نمي‌تواند منشاء اثر انقلابي گردد.

     برخي رفقا، با توجه به مسايل موجود در حزب و نيز جنبش بين‌المللي، معتقدند بايد به فكر شكل جديدي از سازماندهي حزب بود.

     با اين نظر نمي‌توان توافق داشت. آنچه كه امروز در مقابل حزب ما قرار دارد، تبديل شدن آن از حزبي عمدتا مبتني بر مركزيت، به حزبي واقعا مبتني بر "مركزيت دمكراتيك" است. البته پيشرفت در اين زمينه، تنها به خواست ما بستگي ندارد، بلكه به شرايط بيرون از خواست ما، و از جمله وجود آزادي‌هاي سياسي و اجتماعي، ميزان اتحاد طبقه كارگر و حمايت آنها از حزب خود، درجه آگاهي‌هاي اجتماعي و يك سلسله عوامل ديگر، وابسته است. بديهي است، كه مي‌توان در مورد شكل مركزيت دمكراتيك متناسب با شرايط ما و تناسب ميان مركزيت و دمكراسي بحث‌هاي سودمندي را انجام داد، اما اينكه حاكميت اين اصل اساسي را از روابط درون حزب كنار بگذاريم، قابل پذيرش نيست. وضعيت كنوني، يك وضعيت استثنايي و حاصل انباشته شدن دراز مدت يك سلسله علل و عوامل عمدتا استثنايي است. استثناء را تعميم ندهيم و از آن نتايج نادرست اتخاذ نكنيم. اگر عدم تشكيل كنگره حزبي طي چندين دهه و برخلاف اساسنامه حزب به معني نفي ضرورت كنگره است، از وضع كنوني هم مي‌توان نتيجه گرفت كه حزب مي‌تواند محل بحث و اختلاف نظر ميان اعضاء باشد. براي بن‌بست كنوني چاره‌اي بيانديشيم، اما برون رفت از آن را در كنار گذاشتن هويت سازماندهي انقلابي خود نجوييم.

     چاره اوضاع كنوني، در پايه‌ريزي حزب و تشكيلات ديگري، به موازات تشكيلات حزب توده ايران مسلما نيست، در دعوت كردن اعضاء به پذيرش بي‌چون و چراي سياست‌هاي نادرست نيز نيست. در خانه نشستن و منتظر تغيير تناسب جناح‌ها (كدام جناح‌ها؟) شدن نيز نمي‌تواند راه حل تلقي گردد. اين راه حل، در حال حاضر تنها مي‌تواند با مشاركت و توسل به آراء و نظرات همه توده‌اي‌ها، يعني همه كساني كه در گذشته و يا امروز در حزب فعاليت داشته و هميشه به آرمان‌هاي آن وفادار بوده‌اند و امروز نيز آماده كار و فعاليت مي‌باشند، بدست آيد. در مورد چاره‌اي كه بايد يافت، رفيق كيانوري (1) با بيان خاطرات خود، بويژه تلاش كرده است نظراتش را بنوبه خود با ما در ميان گذارد. تصور اينكه وي پس از هشتاد سال زندگي، ناگهان به ياد خاطرات جواني و اختلافات خود با اين يا آن فرد يا سياست افتاده‌است بكلي دور از واقعيت است. هدف او از بيان اين خاطرات نشان دادن اين واقعيت ها به همه ما بوده‌است، كه تاريخ حزب توده ايران هرگز خالي از مبارزه با انحرافات چپ يا راست نبوده و برعكس اين تاريخ در همين ‌مبارزه است كه شكل گرفته و تكامل يافته‌است. اينكه اعضاي حزب كوركورانه در مقابل در فرد، هر اكثريت يا اقليت و هر سياستي تسليم نگردند،‌‌ اينكه با مشي كنوني حزب تماما مخالف است و بالاخره اينكه هيچ اصلي مطلق نيست و در شرايط استثنائي مي‌توان براي نجات مصالح حزب و جنبش، بطور استثنائي پاره‌اي اصول را ناديده گرفت. همه اين ها پيام به ما‌‌ و خط راهنماي ما است. آنچه كه منتشر كنندگان كتاب "خاطرات" با خوشحالي نقطه ضعف آن و وسيله نابودي هميشگي حزب تلقي مي‌كردند در واقع عميق‌‌ترين نقطه قوت براي ما و پيشرفت حزب‌‌ است. اين دعوتي است به مبارزه، دعوتي است به مقاومت و به اينكه مصالح حزب و جنبش را بالاتر از هر چيز ديگر قرار دهيم.

     در چارچوب همين دعوت است كه وجود نشرياتي مانند "راه توده" را  امروز بايد مغتنم شمرد و از آن براي فراهم كردن زمينه جمع شدن همه اعضاي حزب در كنار هم و در درون حزب كمال استفاده را نمود. همان چيزي كه احتمالا منتشركنندگان اين نشريه نيز، جز به آن نمي‌انديشيند.

     و باز در چارچوب همين دعوت است، كه همه اعضاء حزب حق دارند و بيش از آن، مكلفند كه در بحث بر سر خط مشي حزب مداخله كنند و نظرات صريح خود را بيان دارند.

     تمام رفقاي ما كه نامشان در نزد توده‌اي‌ها شناخته شده است، حق دارند و وظيفه دارند، در مبارزه سرنوشت‌ساز كنوني براي آينده حزب، با تمام نيرو و با تمام وزنه‌اي كه مي‌توانند داشته باشند، شركت كنند. تاريخ هيچكس را از اين بابت مواخذه نخواهد كرد.

     اما اگر امروز برخي تماشاچي هستند، نه از آن روست كه از مبارزه بريده‌اند، بلكه بدان خاطر است كه تجربه مبارزه در بيرون از تشكيلات حزب هميشه منفي از آب درآمده است. همه فرصت‌طلب‌ها ابتداء راه خود را از انتقاد از خط مشي حزب آغاز كرده‌اند، سپس تشكيلات جداگانه‌اي را با ادعاي دنبال كردن "راه واقعي" حزب توده ايران بوجود آورده‌اند، پس از چندي ادعا كرده‌اند كه اساسا "مشي موجود" ريشه در تاريخ حزب دارد، همه اين تاريخ را منكر شده‌اند و متعاقبا به اين "نتيجه" رسيده‌اند كه منشا همه "مشكلات" در ايدئولوژي ماركسيسم و اعتقاد به سوسياليسم و كمونيسم است و دست آخر در منجلاب ضد توده‌اي درغلتيده‌اند.

     ما همه از قرار گرفتن در اين راه وحشت داريم. اگر نمي‌خواهيم در منجلات ضد توده‌اي فرو رويم، هيچ راهي جز آن نيست كه از همان ابتداء حساب خود را با فرصت‌طلبي و اپورتونيسم روشن كنيم. تمام سياست اپورتونيسم و مبارزه ايدئولوژيك ارتجاع، امروز بر سر تاريخ گذشته حزب ما و بويژه سياست حزب در سال‌هاي نخست پس از پيروزي انقلاب تمركز يافته است. تنها با دفاع قاطع از اين تاريخ و اين سياست است كه مي‌توان از غلتيدن در منجلات اجتناب كرد. براي آنكه چند نفر را بيشتر به دور خود گرد آوريم، دروازه‌ها را چارتاق به روي اپورتونيسم باز نكنيم.

     نفوذ ضعف از همان سال 62 و 63، در شرايط بسيار پيچيده سياسي، دستگيري و غيبت بيش از دو سوم اعضاي رهبري حزب و تلخ كا‌مي روحي ناشي از شكست، با كنار گذاشتن تدريجي و عدم دفاع قاطعانه و بي‌تزلزل از مشي حزب در سال‌هاي پس از انقلاب در حزب ما آغاز شد. در نتيجه، بتدريج بحث در مورد خط مشي گذشته همه حزب را فرا گرفت و آن را در فلج كامل قرار داد. اتحاد با سازمان اكثريت، اساسا به همين دليل بطور قطعي شكست خورد. پيگيري سياست‌هاي انحرافي سرانجام حزب را پاره پاره و بطور كل از جامعه ما جدا و آن را در انفراد و انزواي كامل قرار مي‌دهد.

     ديدن خطر سياست‌هاي ارتجاع، لااقل براي يك توده‌اي، كار بسيار پيچيده‌اي نيست. اما چرا غير توده‌اي‌ها تحت هيچ شرايطي به ميدان اين مبارزه گام نمي‌گذارند؟ براي آنكه اين بخش مي‌داند، كه اگر خطر اين دارودسته و ضرورت مباره با آن را بپذيرد، به خودي خود ناچار خواهد شد بپذيرد كه با نيروهايي كه در مقابل آن عمل مي‌كنند، وارد يك اتحاد، ولو موقت گردد. پذيرش اين اتحاد به معني آن است كه ما بتدريج و گام به گام به سمت ايجاد يك جبهه متحد با اين نيروها و سرانجام به سمت همان سياست حزب در سال‌هاي پس از انقلاب بهمن بازگرديم و اين چيزي است، كه براي آنها، با راهي كه در پيش گرفته‌اند و با نيروهايي كه بعنوان متحد خود انتخاب كرده‌اند، قابل قبول نيست.

     چنانكه گفتيم، مبارزه ايدئولوژيك ارتجاع نه تنها بر روي تاريخ حزب توده ايران متمركز است، بلكه اساسا و در درجه اول بر روي آن بخش از اين تاريخ تمركز يافته است كه به نحوي از انحاء با سمتگيري حزب ما در سال‌هاي پس از انقلاب در پيوند است. مي‌دانيد، اگر اتحاد ميان طبقه كارگر و توده‌هاي محروم و بينابيني جامعه تحقق يابد، اگر نيروهاي حزب و نيروهاي انقلابي ملي و مذهبي نزديك شده و در يك اتحاد قرار گيرند، در آن صورت قادرند نيرويي را بوجود آورند كه مي‌تواند سد ارتجاع و بورژوازي بزرگ را در هم شكند. از وحشت همين اتحاد بود، كه ارتجاع در سال‌هاي نخست انقلاب از تدارك كودتاي نوژه، ايجاد دارودسته‌هاي نظامي در تركيه و حتي تشويق صدام حسين به حمله به ايران خودداري نكرد. امروز از وحشت همين اتحاد است كه تمام زرادخانه ايدئولوژيك و تبليغاتي خود را به كار انداخته است، تا به هر قيمت ممكن، توده‌اي‌ها و توده‌ها را از پيمودن اين مسير منصرف سازد.

     حزب ما، حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده‌هاي محروم و زحمتكش جامعه ما است‌‌‌‌ و سياست‌هاي جدا از توده، تنها در شرايطي بر حزب ما حاكم شده است، كه ارتباط ميان اين توده و حزب دچار اخلال گرديده است. اكثريت و اقليت نه بر مبناي واقعي و با اتكاِء به خواست هزاران توده‌اي كه در داخل و خارج از كشور زندگي و فعاليت مي‌كنند، بلكه بر مباني فرضي برقرار شده است. به محض اينكه نخستين امكانات براي مشاركت همه اعضاي حزب در تغيير مشي آن فراهم شود، اين گونه سياست‌ها به سرعت جايگاه خود را از دست خواهند داد. در اين مورد هيچ ترديدي نبايد داشت. تجربه انقلاب بهمن اين واقعيت را با تمام روشني در مقابل چشمان ما قرار داد. به همين دليل وظيفه همه اعضاء و هواداران حزب است كه دور هم گرد بيايند و آن سياستي را كه مي‌تواند به نيازهاي جامعه و خواست‌هاي انقلابي آن پاسخگو باشد، تدوين كنند. تنها با تدوين اين سياست، قرار دادن آن در معرض قضاوت همه توده‌اي‌ها، نشان دادن برندگي آن در عمل و منافعش براي توده‌هاي محروم جامعه است كه مي‌توان بر دشواري‌هاي موجود غلبه كرد. با دستان خالي هميشه بازنده خواهيم بود.

 

"حزب ما موظف است، از ديدگاه طبقاتي تحولات را تحليل كرده و با صراحت اعلام كند."

 

     رفقا و مبارزان توده‌اي! همه با هم در جنبش واقعا موجود خلق و براي پاسداري از جزء جزء قدرتي كه هنوز براي توده‌هاي محروم باقي مانده است و براي گسترش و تفوق نهايي آن بر سرنوشت كشور، تمام نيروي خود را بسيج كنيم. توان جنبش دمكراتيك را دست كم نگيريم. به هياهوي راستگرايان و وازدگان سياسي خارج از كشور كه امروز در زير علم "اقتصاد آزاد" سينه مي‌زنند، اعتناء نكنيم. زحمتكشان ايران طي سال‌هاي اخير "مواهب" اقتصاد آزاد را با پوست و گوشت خود و گرسنگي فرزاندنشان درك كرده‌اند. وقتي كه روزنامه رسالت، يعني ارگان ارتجاع هم براي پنهان كردن ماهيت خود، از نحوه اجراي سياست صندوق بين‌المللي پول (تعديل اقتصادي) انتقاد مي‌‌كند، مي‌توان فهميد كه جنبش مردم و گرايش به چپ و مخالفت با اقتصاد آزاد سرمايه‌داري در جامعه ما، چه وسعتي گرفته است. زمان بيش از هر زمان ديگر براي دستيابي به يك اتحاد دمكراتيك مساعد است. توده‌هاي مردم را به موافق و مخالف رژيم تقسيم نكنيم. در انديشه راستگرايانه توافق با بورژوازي راستگرا براي طرد رژيم نيانديشيم، بدنبال پايه‌ريزي وسيع‌ترين اتحاد از نيروهاي دمكراتيك و طرفداران عدالت اجتماعي، براي پس زدن حاكميت سرمايه‌داري بزرگ بر كشور باشيم. براي پيشبرد انقلاب در جهت خواست‌هاي توده‌هاي محروم مبارزه كنيم!

 

توده‌اي‌ها از 5 دهه مبارزه انقلابي بايد بهره بگيرند!

 

     بخش دوم اين گفتار را با خبر قتل فجيع چند روحاني مسيحي در داخل كشور شروع مي‌كنم. حادثه‌اي كه جنجال پيرامون آن اكنون - ‌بهردليل ‌- فرو نشسته است، اما بنظر من، اين حادثه نمونه خوبي است براي بررسي دلايل و انگيزه‌هاي نيروهاي ارتجاعي حاكم بر ج. ‌ا.‌ در ارتكاب اينگونه اقدامات.(1)

     براي درك انگيزه‌هاي حادثه‌سازان، شايد بهتر باشد نگاهي بسيار گذرا به گذشته داشته، تحولات سياست امپرياليسم و ارتجاع نسبت به انقلاب ايران را كمي دنبال كنيم، تا از ماجراجويي‌هاي امروز آنان و اهدافي كه دنبال مي‌‌‌كنند تصور كامل‌تري بدست آوريم.

     پس از پيروزي انقلاب مردمي و ضد امپرياليستي بهمن 57، مجموعه امپرياليسم و وابستگان داخلي آن، استراتژي مشترك خود را در جهت نابودي و به شكست كشاندن انقلاب پي‌ريزي و حلقه‌هاي مختلف آن را مرحله به مرحله به اجرا درآورده و همچنان به پيش مي‌برند.

     در وهله نخست، طرح و توطئه‌هاي امپرياليسم، اساسا بر دو بازو متكي بود. بازوي نخست، سلطنت‌طلبان فراري بودند، كه وظيفه طرح‌ريزي توطئه‌ها از بيرون ج. ‌ا. را به عهده داشتند و بازوي دوم آن، عبارتند از نيروهاي مذهبي ضد انقلابي، كه به دليل جنبه مذهبي خود، امكان نفوذ آسان و سريع در ج. ‌ا. و اجراي دسيسه‌چيني‌ها از دورن نظام برآمده از انقلاب را در اختيار داشتند.‌(2)

     اساس و پايه استراتژي امپرياليسم و ارتجاع نسبت به انقلاب ايران، همانگونه كه حزب توده ايران به درستي تشخيص داده بود و بر آن تكيه مي‌ورزيد، عبارت بود از منفرد و منزوي كردن نيروهاي انقلابي و وفادار به آرمان‌هاي توده‌هاي محروم و طرد آن‌ها از دستگاه حاكمه ج. ‌ا.

     بر اين اساس، در سال‌هاي نخست انقلاب، سياست حادثه‌آفريني و تفرقه‌افكني به قصد رو در رو قرار دادن نيروهاي انقلابي و متزلزل ساختن موقعيت آنان در جامعه، به ابزار دائم و اصلي مرتجعين و ضد انقلابيون تبديل گرديد. پس از شكست كودتاي نوژه و تلاش براي جمع‌آوري نيرو در كشورهاي همسايه، طرح‌ريزي و تحميل يك جنگ خونين، كه از آن بايد به مثابه بزرگترين توطئه امپرياليسم عليه انقلاب ياد كرد، با همدستي ارتجاع منطقه سازمان داده شد. هدف نخستين جنگ، شكست انقلاب يا لااقل جدا كردن سرزمين‌هاي نفت‌خير كشور از ديگر مناطق آن بود كه اين هدف آخر با شكستي سنگين براي ارتجاع خنثي شد.

     در نخستين سال‌هاي انقلاب، بر خلاف خواست و اميد ارتجاع، انقلاب نه تنها در مسير عقب نشيني و شكست قرار نگرفت، بلكه در سير جريانات و حوادث، مواضع نيروها و طبقات مختلف شركت كننده از انقلاب هر چه بيشتر مشخص شده، جنبش انقلابي روند رشد و تعميق را مي‌پيمود. با گذشت زمان و تعميق جنبش، دشمنان انقلاب ديگر تنها مزدبگيران مستقيم امپرياليسم نبودند، بلكه بخشي از نيروهاي متز‌لزل و راستگرا نيز كه سير حوادث و گسترش و ژرفاي جنبش مردمي را به زيان خود مي‌ديدند، به صف دشمنان آن پيوستند. بخش عمده و اساسي اين نيروها در واقع آن جرياناتي بودند كه از درون ج. ‌ا. عمل مي‌كردند، تا از بيرون آن. مواضع آيت‌الله خميني، كه در كنار صف توده‌هاي محروم و ضد امپرياليست قرار گرفته بود، موقعيت راستگرايان و مرتجعين را بسيار ضعيف و شكننده ساخته بود. مزدبگيران امپرياليسم و عناصر وابسته به حجتيه تلاش كردند تا با تاكيد بر شكل مذهبي انقلاب (تلاشي كه همچنان و بصورت تحريك‌آميز و حادثه‌جويانه نه تنها در داخل كشور، بلكه در خارج از كشور نيز ادامه دارد)، ماهيت مردمي و ضد امپرياليستي آن را به فراموشي سپرده، سمت ضربه را به سوي نيروهاي انقلابي تغيير دهند.

     نيروهاي انقلابي عمدتا از روند انقلاب و تضادهاي ناگزير آن درك درستي نداشتند. آنها اين واقعيت را كه انقلاب ما در يك كشور عقب مانده سرمايه‌داري روي داده است و بناچار مهر و نشان اين عقب ماندگي، نه فقط بر پيكر توده‌هاي محروم، بلكه بر جسم و روح، حتي و بويژه نيروهاي پيشرو جامعه داغ خود را باقي گذاشته است، بدرستي تشخيص نمي‌دادند. هر يك از نيروهاي انقلابي خود را اساس و محور انقلاب تصور مي‌كرد و ضربه به خود را پايان جنبش و شكست انقلاب مي‌پنداشت (امري، كه بعدا گريبان حزب ما را نيز گرفت).

     كم تجربگي انقلاب و نيروهاي انقلابي و پر تجربگي و خونخواري ارتجاع و امپرياليسم و توطئه‌هاي پي در پي كه سازمان مي‌داد، شرايطي را بوجود آورد كه انقلاب بزرگ بهمن از سال 1360 در مسير عقب نشيني قرار گرفت.

     در همين دوران بود، كه براي واپسگرايان ترديدي باقي نماند، تا آن هنگام كه آيت‌الله خميني در كنار توده‌هاي محروم و انقلابي ايستاده باشد، آرزوي شكست انقلاب و قدرقدرتي آنها رويايي است، كه تحقق آن بسيار دشوار خواهد بود. متكي بر اين انديشه، ارتجاع پايه‌هاي سياست آينده خود را بر جدا كردن آيت‌الله خميني از نيروهاي انقلابي و مردمي در درون و بيرون حاكميت ج. ‌ا. و به اسارت درآوردن او در چنگال خود قرار داد و از جمله با اين هدف، مجموعه امپرياليسم و نيروهاي راستگرا توطئه جنايتكارانه طولاني ساختن جنگ و كشاندن رهبري انقلاب به اين راه بي‌بازگشت را سازمان دادند و متاسفانه با موفقيت به پيش بردند.

     بنابر محاسبات راستگرايان، هر قدر جنگ بيشتر ادامه يابد، آيت‌الله خميني بيشتر از آرمان‌هاي توده‌هاي مردم دور شده و بيشتر به گروگان آنها درخواهد آمد. به اين ترتيب، نيروهاي راست با دميدن در بوق "جنگ جنگ، تا پيروزي" موفق شدند، موقعيت خود را هر چه بيشتر در نزد رهبري انقلاب و در مجموع حاكميت ج. ‌ا. تثبيت كنند.

     آغاز جنگ و سپس ادامه جنايتكارانه آن، از جمله اين هدف توطئه‌گرانه نيروهاي راست، سرمايه‌داري ضربه خورده از انقلاب و امپرياليسم جهاني را هم با خود داشت كه اذهان توده‌هاي انقلابي را از اعلام و پافشاري برخواست‌هاي اقتصادي - سياسي خود منحرف كرده و لزوم معوق گذاشتن آنها را بمنظور دفاع از كشور، در مركز توجه قرار دهد. همين توطئه از جمله انگيزه‌هاي اساسي ادامه جنگ بود. بدين ترتيب، ميليون‌ها ايراني زحمتكش و انقلابي، كه تا آن هنگام در سراسر ايران و بشكلي بي وقفه بر حكومت برآمده از انقلاب و براي تعميق و رشد آن فشار مي‌آوردند، يا راهي جبهه‌هاي جنگ شدند و يا در پشت جبهه‌هاي جنگ امر تداركات آن را بعهده گرفتند. دفاع از انقلاب، شكل دفاع از كشور را به خود گرفت، و اين مسئله حتي در دور افتاده‌ترين روستاهاي ايران به انگيزه‌اي پر قدرت تبديل شد. تعميق انقلاب بدين ترتيب دچار وقفه شد. دشمنان داخلي و خارجي انقلاب، در فرصتي كه با منحرف شدن افكار توده‌هاي انقلابي و كشتار آنان در جنگ، و همچنين كشتار آرمان‌خواهان مذهبي، كه به قدرت دولتي دست يافته بودند فراهم شد، توانستند خود را از زير اين فشار روزافزون خلاص كنند.

     در حاليكه نمايندگان سياسي راستگرايان و باند رسالت و حجتيه در تهران سرگرم توطئه براي دوران پس از مرگ آيت‌الله خميني و پايان جنگ بودند تا قدرت را قبضه كنند، نيروهاي آرمان طلب مذهبي و بسياري از دانشجويان خط امام در جبهه‌ها كشته شدند.

     آنها در ادامه همين فرصت، توانستند توطئه‌هاي جديدي نظير انفجار حزب "جمهوري اسلامي"، منفجر ساختن نخست وزيري و ده‌ها ترور و انفجار ديگر را تدوين كنند و به اجرا بگذارند.

     ما اگر نتوانيم تاثيرات عظيم جنگ و اين حوادث را كه بر مردم ايران و انقلاب آن گذشته است، درست تحليل كنيم، نمي‌توانيم زبان مشترك با همين مردم، كه حالا در شهرهاي ايران در مقابل غارتگران و همان توطئه‌گران ادامه جنگ  به قيام برخاسته‌اند، پيدا كنيم. اتفاقا اين‌ها هم مذهبي هستند، نماز مي‌خوانند، و اي بسا ريش هم داشته باشند. مسئله درست همينجاست. مردم نمي‌گويند، ما بيخود ارتش عراق را از ايران بيرون كرده‌ايم، آنها به اين امر افتخار هم مي‌كنند، اما همين مردم حالا ديگر نه تنها به سرعت از توطئه‌هاي مربوط به طولاني شدن جنگ و فراهم شدن فرصت براي كلان سرمايه‌داران و ارتجاع بمنظور خارج كردن مردم از صحنه انقلاب، بازپس گرفتن يك يك دستاوردهاي انقلاب و تسلط توطئه‌كنندگان بر حكومت آگاهي يافته‌اند، بلكه نسبت به هر عمل حكومت كنوني نيز از خود عكس‌العمل اعتراضي نشان مي‌دهند. ارتجاع و كلان سرمايه‌داران، عليرغم همه دروغ‌هايي كه سرهمبندي مي‌‌‌كنند و مي‌گويند كه طرفدار حضور مردم در صحنه‌هاي انقلاب هستند، درست در جهت خلاف آن مي‌انديشند و عمل مي‌كنند. آنها با تمام نيرو سعي مي‌‌‌كنند مردم را از صحنه خارج كرده و خانه‌نشين كنند، تا به راه خيانتكارانه‌شان ادامه دهند. آنها حتي از كشتن همين مردم در جهت اهداف خود پروا ندارند. مردمي، كه بسياري از آنها هنوز داغدار فرزاندانشان در طول جنگ هستند و يا بر چرخ‌هاي دستي و بدون دست و پا در خيابان‌ها به راه مي‌افتند و عليه حكومت شعار مي‌دهند.

     اگر بگوييم و يا بنويسيم، كه انقلاب شكست خورده است "به معناي ركود جنبش، عقب‌نشيني آنها و از سوي ديگر، تسلط كامل و بدون مقاومت و دردسر طبقه ضد انقلابي بر تمام ابزار حكومتي"، در حقيقت تمام اين حقايق را نديده مي‌گيريم. وقتي مي‌نويسيم، كه پس از پايان جنگ (بخش اول اين گفتار) مبارزه اقتصادي، كه در حكومت و در پشت صحنه ادامه داشت، بار ديگر به روي صحنه آمد، به همين نكات و لزوم توجه به آنها، اشاره مي‌كنيم.

 

            كشتار "زندانيان سياسي" كه راه را براي قدرقدرتي ارتجاع هموار كرد و به حساب

                            جنون ناشي از شكست آيت‌الله خميني در جنگ گذاشته شد،

                                 در واقع بزرگترين جنايت تاريخ معاصر ايران است!

 

     در بيرون صحنه، چهره مركزي سياست "جنگ جنگ، تا پيروزي"، هاشمي رفسنجاني بود. وي، در تمام مدت جنگ به خود لقب سردار جنگي داده، مدام در اين ستاد و آن مركز فرماندهي به طرح عمليات جنگي مشغول بود و از اين طريق تلاش مي‌كرد تا خود را به عنوان تنها فردي مطرح كند كه قادر است يك پيروزي بزرگ به ارمغان آورده و آبروي رهبر انقلاب را خريدار كند.  به اين ترتيب، وي توانست براي خود موقعيت ويژه‌اي در رهبري ج. ‌ا. و جايگاه پر اعتباري در صف نيروهاي راستگرا فراهم آورد.

     به محض خاتمه جنگ، وي با يك چرخش كامل وانمود كرد، كه گويا در مقابل فشار جناح چپ و شخص آيت‌الله خميني، چاره‌اي جز تسليم نداشته است و مردم همين صلح امروز را هم بايد از صدقه سر وي بدانند و راجع به گذشته تا ديروز وي، هيچ سؤالي نداشته باشند.

     اما بخش آگاه جناح چپ حاكميت، پس از يك دوره سرگشتگي، سرانجام بدين نتيجه رسيد، كه ادامه جنگ جز تضعيف موقعيت وي در حاكميت ج. ‌ا. نتيجه ديگري دربر نخواهد داشت. با اين حال، پاره‌اي از آنان به اميد بدست آوردن يك پيروزي هر چه سريعتر و براي اينكه ميدان را در مقابل حريف داخلي خالي نكرده باشند، بدنبال شعار "جنگ جنگ تا پيروزي" هم چنان حركت كردند. بخش پايين‌تر نيروهاي چپ مذهبي نيز، كه در بسياري موارد هنوز صف واقعي انقلاب و ضد انقلاب را تشخيص نمي‌داد و از توطئه‌هاي امپرياليسم و ارتجاع شناخت دقيقي نداشت، در دام دسيسه‌ها قرار گرفت و با وجود نقش بسيار فداكارانه‌اي كه در تمام مدت جنگ ايفاء كرد، اما عملا در كم اعتبار شدن مجموعه جريان چپ مذهبي و صعود راست‌گرايان و مرتجعين به قدرت حاكمه سهم معيني را به عهده گرفت.

     از سال‌هاي 64 و 65 به بعد تناسب نيروها در درون حاكميت ج. ‌ا. هر چه بيشتر به نفع نيروهاي راست چرخش يافت و در آخرين سال‌هاي حيات آيت‌الله خميني، رهبري ج. ‌ا. كاملا در دستان آنان قرار گرفت.  سياست ارتجاع در تداوم جنگ، نيروهاي مردمي درون حاكميت ج. ‌ا. را در بن‌بست كامل قرار داد. هم دفاع از جنگ به معني نابودي آنها بود، و هم عدم دفاع از جنگ. در اين دوران تلاش چند باره "ميرحسين موسوي"، نخست وزير وقت، براي استعفا با مخالفت مواجه گرديد. نيروهاي راست، كه عملا ج. ‌ا. را در دست داشتند، هنوز خود را براي به چنگ گرفتن آشكار سكان امور كشور آماده نمي‌ديدند. هنوز بايد جنگ ادامه مي‌يافت، هنوز بايد بنيه نظامي و اقتصادي كشور باز هم بيشتر و بيشتر تحليل مي‌رفت و هنوز بايد نيروهاي دمكراتيك باز هم ضعيف و ضعيف‌تر مي‌شدند. از سوي ديگر، راستگرايان اين واقعيت را درك مي‌كردند كه در عرصه اقتصادي، نفس وجود جنگ سياست‌هاي ويژه‌اي را الزامي مي‌سازد، كه هر نيروي ديگري نيز كه در حاكميت باشد، ناچار است كمابيش آنها را دنبال كند. به اين ترتيب نيروهاي راست، ضمن اينكه در تمام مدت جنگ، نبرد را در عرصه اقتصادي با شدت بسيار دنبال مي‌كردند و تحت هيچ شرايطي اجازه نمي‌دادند به مواضع اساسي آنان در اين زمينه لطمه‌اي وارد آيد، اما حاضر شدند براي خاطر آنكه جنگ را به هر قيمتي كه هست هم چنان تداوم بخشند، امتيازاتي واگذار كرده و جناح چپ را با اين اميد كه بعدها تمام عواقب جنگ و سياست"جنگ جنگ، تا پيروزي" را به گردن آنها بياندازند، هم چنان در حاكميت حفظ كنند. بديهي است، راستگرايان هيچگاه پيش‌بيني نمي‌كردند اقتصاد كشور تحت هدايت آنان در مدتي كوتاه به چنان فاجعه‌اي گرفتار شود، كه مردم اقتصاد دوران جنگ را آرزويي ديگر دست نيافتني بپندارند.

     با پايان گرفتن مخاصمات تند نظامي، هاشمي رفسنجاني، كه در طول جنگ نقش "قهرمان جنگ"، و با خاتمه آن، نقش "قهرمان ضد جنگ" را با مهارت ايفاء كرده بود، خود را براي نشستن بر مسند رياست جمهوري آماده كرد.

 

سه توطئه بزرگ: "‌قتل عام زندانيان سياسي"، "بركناري آيت‌الله منتظري" و "صدور حكم اعدام سلمان‌رشدي" در آخرين سال حيات آيت‌الله خميني، در تحكيم موقعيت ارتجاع و مسلط ساختن سرمايه‌داري كلان بر كشور، نقش تعيين‌كننده داشتند.

 

     از سوي ديگر، مرتجعين و وابستگان انجمن حجتيه، كه در تمام اين مدت از انظار مخفي شده و از پشت پرده هدايت عمليات "جنگ جنگ، تا پيروزي" را به عهده داشتند، از مخفي‌گاه بيرون آمده، تشكيلات علني "رسالت" را سازمان دادند. مجموعه اين دو نقشه، آينده تقسيم قدرت را تدارك ديدند. با تغييراتي، كه در قانون اساسي داده شده بود، از يكسو نخست وزير كه عملا كاره‌اي نبود، از قانون اساسي حذف شد و نيز با حذف شرط مربوط