|
اعتراف میکنم: نوشتن این سطرها برایم آسان نبود! "ناخدا محمد حقیقت" |
|
در این سالهای دراز، ایران را در روزهای تلخ و شیرین بسیار دیدهام؛ روزهای امید را، روزهای شکست را، جنگ را، صلح را و فراز و فرودهایی را که این سرزمین بارها از سر گذرانده است. اما کمتر زمانی را به یاد دارم که اندوه ایران چنین پیوسته بر دل و جان مردمش سنگینی کرده باشد. این روزها، کمتر صبحی است که ایران با خبری تلخ از خواب بیدار نشود؛ فرماندهی که دیگر بازنمیگردد، دانشمندی که اندیشهاش ناتمام مانده، رهبری که نبودنش، فارغ از هر داوری سیاسی، زخمی بر حافظۀ میلیونها انسان است، و خانوادههایی که داغ این روزهای دشوار را بر دوش میکشند. شهرهایی که آماج حمله قرار میگیرند، زیرساختهایی که حاصل سالها کار و زندگی مردماند و در لحظهای ویران میشوند، و اضطرابی که شب و روز بر خانههای بسیاری سایه انداخته است؛ اینها تنها خبرهای یک جنگ نیستند. هر یک زخمی است که بر حافظۀ یک ملت مینشیند و چهبسا سالها با او باقی میماند. چگونه میتوان در برابر این همه رنج بیتفاوت ماند؟ چگونه میتوان ترور رهبر یک کشور، فرماندهان و دانشمندانش، بمباران شهرهایش و تهدید زندگی میلیونها انسان را دید و آن را تنها رخدادی در میان انبوه خبرهای روزانه انگاشت؟ هرکس دل در گرو این سرزمین داشته باشد، با هر عقیده و گرایش سیاسی، نمیتواند از کنار چنین مصیبتی بیتفاوت بگذرد. اما در کنار این زخمهای آشکار، درد دیگری نیز هست؛ دردی خاموشتر که شاید در هیاهوی انفجارها کمتر دیده شود، اما پیامدهایش میتواند از خود جنگ ماندگارتر باشد: سکوت، بیتفاوتی و گاه داوریهایی که از سوی بخشی از کسانی شنیده میشود که بر ذهن و احساس جامعه اثر میگذارند. بارها از خود پرسیدهام: چه بر سر بخشی از طبقات مرجع جامعۀ ما آمده است؟ چه بر سر بخشی از استادان دانشگاه، نویسندگان، هنرمندان، روزنامهنگاران، اینفلوئنسرها، سلبریتیها و چهرههای فرهنگی و اجتماعی آمده است که در لحظۀ تجاوز به سرزمینشان، زبانشان برای محکوم کردن متجاوز چنین سنگین میشود، اما در نقد و سرزنش کشور خود، واژهها با شتاب از پی هم میآیند؟ چگونه ممکن است دیدن کاستیهای ایران از دیدن زخمهایش آسانتر باشد و تمسخر نیروهایی که از موجودیت کشور دفاع میکنند، از همدلی با مردمی که زیر آتش ایستادهاند، بیهزینهتر به نظر برسد؟ این نوشته برای محاکمۀ کسی نیست؛ حتی برای اثبات حقانیت یک جناح یا دفاع از یک نظام سیاسی نیز نوشته نشده است. پیش از هر چیز، تلاشی است برای فهمیدن؛ برای فهمیدن اینکه چه مسیر تاریخی و فرهنگیای پیمودهایم که در آن، گاه مخالفت با حکومت بر احساس تعلق به وطن پیشی گرفته، داوری بیگانه معتبرتر از تجربۀ تاریخی ملت خود شمرده شده و آنچه از غرب میآید، پیشاپیش نشانۀ پیشرفت و فضیلت تلقی میشود، در حالی که هرچه از ایران برمیخیزد، باید نخست از جایگاه اتهام عبور کند. شاید مسئلۀ اصلی این نوشته، خود جنگ نباشد. جنگ تنها پرده را کنار زده و پدیدهای را آشکارتر کرده است که سالها در ذهن و فرهنگ بخشی از جامعۀ ما شکل گرفته: فرسایش اعتماد به نفس ملی، بیگانگی با خویشتن تاریخی و دگرگونی معیارهایی که با آنها خود، جهان و رابطۀ خویش با میهن را داوری میکنیم. از همین رو، این نوشته نه از سر خشم، که از سر نگرانی نوشته میشود؛ نگرانی برای ایران، برای جایگاه روشنفکر و مرجعیت فرهنگی، و برای نسلی که اگر معنای وطن را از یاد ببرد، چهبسا خود آزادی را نیز از دست بدهد. زیرا تاریخ هر ملت، لحظههایی دارد که در آن، تنها سربازانش در میدان آزموده نمیشوند؛ روشنفکران، هنرمندان، دانشگاهیان و همۀ کسانی که بر وجدان عمومی اثر میگذارند نیز در برابر پرسشی روشن قرار میگیرند: هنگامی که موجودیت یک کشور هدف تجاوز قرار گرفته است، جایگاه آنان کجاست؟ وطن؛ فراتر از سیاست چرا انسانها برای چیزی که وطن مینامند، از آسایش، امنیت و گاه از جان خود میگذرند؟ پاسخ را نمیتوان تنها در مرزهای روی نقشه جستوجو کرد. وطن، قطعهای خاک نیست که با چند خط از سرزمینهای دیگر جدا شده باشد؛ همانگونه که نام دیگر یک دولت یا حکومت نیز نیست. دولتها میآیند و میروند، نظامهای سیاسی دگرگون میشوند، اما وطن از همۀ آنها کهنتر و ماندگارتر است. وطن، زبان مشترکی است که یک ملت با آن جهان را میشناسد؛ حافظهای است که رنجها، آرزوها و تجربههای نسلهای پیاپی را در خود نگاه میدارد؛ گذشتهای است که به ما رسیده و آیندهای که به امانت در دست ماست. از همین رو، انسان میتواند منتقد حکومت باشد و در همان حال، با تمام توان از کشورش دفاع کند؛ زیرا نقد حکومت، داوری دربارۀ شیوۀ ادارۀ امروز است، اما دفاع از وطن، دفاع از حق یک ملت برای ادامۀ حیات و ساختن فردای خویش است. درآمیختن این دو، یکی از خطرناکترین آشفتگیهای فکری روزگار ماست. گویی مخالفت با حکومت، انسان را از هر مسئولیتی در برابر کشور آزاد میکند؛ یا دفاع از ایران، به معنای چشم بستن بر خطاها و کاستیهاست. حال آنکه نقد دلسوزانه و دفاع از وطن، نه در برابر یکدیگر، بلکه برخاسته از یک ریشهاند: احساس مسئولیت در برابر سرنوشت یک ملت. از همینجاست که تجاوز به یک کشور، معنایی بسیار فراتر از عبور از مرزهای جغرافیایی پیدا میکند. تجاوز، تنها ویران کردن ساختمانها و جادهها نیست؛ حمله به حافظۀ تاریخی، اعتماد به نفس و امید یک ملت است. هنگامی که زیرساختی ویران میشود، حاصل سالها کار و زندگی مردم از میان میرود. هنگامی که دانشمندی ترور میشود، تنها یک انسان کشته نمیشود؛ رشتهای از دانش و تجربه که میتوانست آیندۀ کشور را بسازد، گسسته میشود. هنگامی که فرماندهی از میان میرود، بخشی از تجربۀ دفاعی یک ملت هدف قرار میگیرد. و هنگامی که عالیترین مقام یک کشور ترور میشود، فارغ از هر داوری سیاسی، اصل حاکمیت ملی و امنیت همۀ شهروندان آن کشور مورد تعرض قرار میگیرد. هیچ حکومتی مصون از نقد نیست و هیچ نظام سیاسی را نباید با خود وطن یکی گرفت. اما هنگامی که یک کشور هدف تجاوز قرار میگیرد، مسئله دیگر تنها دفاع از حاکمان آن نیست؛ مسئله، دفاع از حق مردمی است که نمیخواهند بیگانه برای سرزمین، منابع، فرهنگ و آیندۀ فرزندانشان تصمیم بگیرد. از این منظر، دفاع از وطن، پیش از آنکه اعلام وفاداری به یک قدرت سیاسی باشد، نوعی مسئولیت اخلاقی است: مسئولیت حفظ آنچه از گذشتگان به ما رسیده و آنچه باید برای آیندگان باقی بماند. وطن درست در چنین لحظههایی از نامی بر روی نقشه، به معیاری برای سنجش وجدان انسان تبدیل میشود. دگرگونی مرجعیت فرهنگی؛ آغاز یک بحران خاموش اگر وطن، فراتر از هر دولت و نظام سیاسی، خانۀ مشترک یک ملت و حافظۀ تاریخی اوست، پرسشی که در مقدمه مطرح شد، بار دیگر با جدیت بیشتری پیش روی ما قرار میگیرد: چرا در روزگار ما، بخشی از کسانی که بر ذهن و احساس جامعه اثر میگذارند، در برابر تجاوز به کشور، آن واکنش اخلاقی و ملی را که انتظار میرود نشان نمیدهند؟ پاسخ این پرسش را نباید تنها در ویژگیهای فردی این یا آن استاد دانشگاه، نویسنده، هنرمند، روزنامهنگار، اینفلوئنسر یا سلبریتی جستوجو کرد. مسئله، پیش از آنکه مسئلۀ افراد باشد، مسئلۀ دگرگونی ساختار مرجعیت فرهنگی جامعه است. تا چند دهه پیش، مرجعیت فرهنگی بیشتر در اختیار کسانی بود که اعتبار خود را از دانش، تجربه، آفرینش فکری و احساس مسئولیت اجتماعی میگرفتند. کتاب، مدرسه، دانشگاه، مطبوعات و محافل فرهنگی، مهمترین عرصههای شکلگیری آگاهی عمومی بودند. امروز، بخش مهمی از این مرجعیت به میدان دیگری منتقل شده است؛ میدانی که در آن، سرعت، شهرت و قدرت دیدهشدن، اغلب بیش از عمق اندیشه تعیینکنندهاند. در این فضا، تعداد دنبالکنندگان، میزان بازدید، قراردادهای تبلیغاتی و حضور مداوم در معرض دید، گاه بیش از دانش، تجربه و مسئولیت اجتماعی، به منبع اعتبار تبدیل میشوند. این دگرگونی تنها تحولی رسانهای نیست؛ تغییری در منطق فرهنگ است. دهههاست که منطق بازار، آرامآرام از قلمرو اقتصاد فراتر رفته و به فرهنگ، آموزش، هنر و زندگی روزمره راه یافته است. در این جهان، دیگر فقط کالا خریدوفروش نمیشود؛ خبر، تصویر، احساس، شهرت و حتی خود انسان نیز به موضوع رقابت و مبادله بدل میشود. هنگامی که فرهنگ با معیار سود، مصرف و میزان دیدهشدن سنجیده شود، طبیعی است که مرجعیت فرهنگی نیز از این منطق برکنار نماند. شهرت بهتدریج جای اعتبار را میگیرد، دیدهشدن جای اندیشیدن را، و سود جای مسئولیت را. بخشی از طبقات مرجع نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، بیش از آنکه نگران حقیقت و منافع بلندمدت جامعه باشند، نگران از دست دادن مخاطب، جایگاه، قراردادها و موقعیت رسانهای خود میشوند. در چنین شرایطی، معیارهای داوری نیز آرامآرام دگرگون میشوند. آنچه بیشترین بازدید را جلب میکند، لزوماً عمیقترین یا مسئولانهترین سخن نیست. هیجان جای تأمل را میگیرد؛ موجهای زودگذر جای تحلیلهای ماندگار را؛ و داوریهای لحظهای جای قضاوت تاریخی را. در چنین فضایی، حتی مفاهیمی چون وطن، استقلال، آزادی، مقاومت و صلح نیز از نو معنا میشوند. واژهها همان واژهها هستند، اما محتوای آنها تغییر میکند. آنچه دیروز دفاع از استقلال یک ملت شمرده میشد، امروز ممکن است بهآسانی جنگطلبی نام گیرد؛ و آنچه دیروز دخالت بیگانه تلقی میشد، زیر عنوانهای فریبندۀ دیگری عرضه شود. اما این دگرگونی را نمیتوان تنها با پیشرفت فناوری و گسترش شبکههای اجتماعی توضیح داد. در پس آن، پدیدهای عمیقتر نیز عمل میکند؛ پدیدهای که بسیاری از اندیشمندان جهان استعمار آن را خطرناکتر از سلطۀ نظامی میدانستند: استعمار ذهن. وقتی انسان با چشم دیگری به وطن خود مینگرد هر سلطهای با اشغال سرزمین آغاز نمیشود. برخی سلطهها، پیش از آنکه بر خاک یک کشور مسلط شوند، در ذهن انسانها جای میگیرند. از آن لحظه، انسان جهان را کمتر با چشم خود میبیند و بیشتر با چشمی مینگرد که دیگری برای او ساخته است. معیارهای داوری او آرامآرام تغییر میکند؛ آنچه از بیرون میآید، پیشاپیش معتبرتر مینماید و آنچه از درون جامعه و فرهنگ خود او برمیخیزد، پیش از آنکه شنیده شود، در معرض تردید قرار میگیرد. فرانتس فانون، پزشک و اندیشمند بزرگ جنبشهای رهاییبخش، این پدیده را یکی از عمیقترین پیامدهای استعمار میدانست. از نگاه او، خطر اصلی استعمار تنها تصرف سرزمینها نبود؛ بلکه لحظهای بود که انسان استعمارزده، جهان را با معیارهای استعمارگر میسنجید و بهتدریج فرهنگ، تاریخ، زبان و تواناییهای خویش را نیز با همان معیارها داوری میکرد. استعمار ذهن زمانی به اوج خود میرسد که انسان، بیآنکه کسی او را مجبور کرده باشد، خود به داور سرزمین و فرهنگ خویش از منظر دیگری تبدیل شود. امروز، این پدیده دیگر تنها محصول استعمار کلاسیک نیست. رسانههای جهانی، صنعت سرگرمی، شبکههای اجتماعی، نظام تبلیغات و بازار جهانی، هر یک بهگونهای در شکل دادن به ذوق، سلیقه و معیارهای داوری انسان نقش ایفا میکنند. نتیجه آن است که گاه انسان، بیآنکه خود بداند، بیش از آنکه به تجربۀ تاریخی ملت خویش اعتماد کند، به تصویری اعتماد میکند که دیگران از او و سرزمینش ساختهاند. از همینجا، نوعی خودکمبینی ملی آرامآرام شکل میگیرد؛ بیماری خاموشی که نه با اشغال نظامی، بلکه با دگرگون شدن معیارهای داوری آغاز میشود. خودکمبینی ملی آن نیست که انسان کشور خود را نقد کند؛ نقد، اگر از سر مسئولیت و دلسوزی باشد، یکی از نشانههای بلوغ جامعه است. خودکمبینی آنجاست که فضیلت همواره در آن سوی مرزها جستوجو شود و کاستی همواره در این سوی مرزها؛ آنجاست که بیگانه معیار حقیقت و پیشرفت گردد و وطن همواره در جایگاه متهم بنشیند. در چنین وضعیتی، خطر تنها آن نیست که انسان از خطاهای جامعۀ خود بیشتر سخن بگوید؛ خطر آن است که دیگر توان دیدن فضیلتهای آن را نیز از دست بدهد، حافظۀ تاریخی ملت خود را فراموش کند، شکستهایش را بزرگتر از پیروزیهایش ببیند و هر موفقیت ملی را با تردید و هر شکست ملی را با نوعی رضایت پنهان بنگرد. این همان لحظهای است که استقلال اندیشه جای خود را به وابستگی در داوری میدهد. شاید به همین دلیل بود که داستایفسکی، بیش از یک قرن پیش، با نگرانی از روشنفکرانی سخن میگفت که چنان شیفتۀ دیگری شدهاند که دیگر توان دیدن حقیقت سرزمین خود را از دست دادهاند. خطر تنها در مخالفت با حکومت نیست؛ خطر بزرگتر آن است که انسان، در این مسیر، پیوند عاطفی و تاریخی خود را با میهن نیز از دست بدهد.
استقلال اندیشه، نه تسلیم تبلیغات داخلی است و نه شیفتگی به تبلیغات خارجی. استقلال اندیشه، توانایی دیدن واقعیت با چشم خود، داوری با عقل خود و وفادار ماندن به حقیقت، حتی در برابر روایتهای مسلط است. تنها با چنین استقلالی است که میتوان هم منتقد کاستیهای کشور بود و هم در لحظۀ خطر، بیتردید در کنار میهن ایستاد. آنجا که وجدان باید سخن بگوید همۀ این بحثها سرانجام در یک لحظۀ تاریخی به آزمون گذاشته میشوند؛ لحظهای که یک ملت با تجاوز خارجی روبهرو میشود. درست در چنین لحظهای است که مسئولیت اخلاقی روشنفکر، هنرمند، نویسنده، استاد دانشگاه و هرکس که بر افکار عمومی اثر میگذارد، آشکار میشود. هر نسلی، لحظهای دارد که در آن، دانایی دیگر کافی نیست؛ وجدان نیز باید سخن بگوید. روشنفکر، هنرمند، نویسنده یا استاد دانشگاه، در روزگار آرامش تنها با آثار و اندیشههایش شناخته نمیشود؛ شخصیت اخلاقی او در روزهای خطر آشکار میگردد. درست در لحظهای که وطن زخمی است، سکوت نیز به یک موضع تبدیل میشود. از هیچکس انتظار نمیرود نقد حکومت را کنار بگذارد یا به مدافع بیچونوچرای قدرت بدل شود. نقد صادقانه، حتی در روزگار جنگ، میتواند ضرورتی ملی باشد؛ اما هیچ اختلاف سیاسی، هیچ رنجش تاریخی و هیچ مخالفتی با حکومت، انسان را از محکوم کردن تجاوز به کشورش معاف نمیکند. بمباران شهرها، ترور رهبر کشور، فرماندهان و دانشمندان، ویران کردن زیرساختهای زندگی و به خطر انداختن نان، امنیت و آیندۀ مردم، حمله به یک جناح یا یک حکومت نیست؛ تعرض به حق حیات و استقلال یک ملت است. از همین رو، آنچه امروز مایۀ نگرانی است، تنها اختلاف نظر سیاسی نیست؛ سکوت بخشی از کسانی است که بر ذهن و احساس جامعه اثر میگذارند و گاه، فراتر از سکوت، تمسخر توان دفاعی کشور، کوچک شمردن ایستادگی مردم و تکرار روایت رسانههای مهاجم. هنگامی که توان و فناوری مهاجم با شگفتی و تحسین توصیف میشود، اما نیروهای مدافع کشور به طعنه گرفته میشوند؛ هنگامی که قربانی به خویشتنداری فراخوانده میشود، اما از مهاجم کمتر سخنی به میان میآید، دیگر نمیتوان این رفتار را صرفاً نقد حکومت نامید. مسئولیت کسانی که بر افکار عمومی اثر میگذارند، در چنین لحظهای سنگینتر از دیگران است. سخن استاد دانشگاه، نویسنده، هنرمند، روزنامهنگار، اینفلوئنسر یا چهرۀ شناختهشده تنها بیان یک نظر شخصی نیست؛ میتواند به مردم اعتماد و استقامت ببخشد یا ترس و نومیدی را گسترش دهد. آزادی بیان، مسئولیت پیامدهای سخن را از میان نمیبرد؛ بهویژه هنگامی که جامعه همزمان زیر فشار جنگ نظامی و جنگ روانی قرار دارد. از این گروهها انتظار نمیرود یک عقیده داشته باشند، از یک جناح پیروی کنند یا زبان انتقاد را ببندند. انتظار تنها این است که حقیقت را وارونه نکنند، مهاجم و مدافع را در یک جایگاه ننشانند، صلح را نام دیگری برای تسلیم نسازند و اختلاف خود با حکومت را به بیتفاوتی در برابر سرنوشت میهن بدل نکنند. تاریخ، روشنفکران را تنها با کتابها، مقالهها، فیلمها یا آثار هنریشان به یاد نمیآورد. لحظههایی نیز فرا میرسد که میپرسد: هنگامی که سرزمینتان زیر آتش بود، آیا حقیقت را دیدید و گفتید؟ آیا به مردم امید و استقامت بخشیدید؟ آیا میهن را در لحظۀ خطر تنها نگذاشتید؟ بازسازی اعتماد به خویشتن هدف از این سخنان، بازگشت به گذشتهای آرمانی، انکار کاستیهای امروز یا بستن راه نقد نیست. هیچ ملتی با ستایش بیچونوچرای خود نیرومند نمیشود؛ همانگونه که با تحقیر پیوستۀ خویش نیز راهی به سوی پیشرفت نمییابد. جامعه زمانی توان اصلاح خود را پیدا میکند که هم ضعفهایش را صادقانه ببیند و هم به ظرفیتهای تاریخی، فرهنگی و انسانی خویش اعتماد داشته باشد. بازسازی این اعتماد، پیش از هر چیز، به بازسازی معیارهای داوری نیاز دارد. دانشگاه نباید تنها محل انتقال دانش تخصصی باشد؛ باید به دانشجو توان شناخت جهان، تاریخ کشور خود و مناسبات قدرت را نیز بیاموزد. هنر و ادبیات باید از اسارت بازار و پسندهای زودگذر فراتر روند و بار دیگر حافظۀ تاریخی، رنجها، امیدها و تجربههای مردم را بازتاب دهند. روشنفکر نیز باید استقلال خود را نه فقط از قدرت سیاسی، بلکه از قدرت سرمایه، شهرت و روایتهای مسلط جهانی حفظ کند. نسل جوان را نمیتوان با شعار به میهن پیوند داد. باید ایران را به او شناساند؛ نه ایرانی بیعیب و افسانهای، بلکه سرزمینی زنده با تاریخی بزرگ، زخمهایی عمیق، دستاوردهایی ارزشمند و آیندهای که هنوز میتوان آن را ساخت. وطندوستی زمانی ریشه میگیرد که انسان بداند چه میراثی به او رسیده، چه نیروهایی آن را تهدید کردهاند و چه مسئولیتی در برابر نسلهای پس از خود بر عهده دارد. هیچ ملتی با نقد دلسوزانه ضعیف نمیشود؛ ملتها زمانی از پا میافتند که ایمان خود را به توانایی ایستادن، ساختن و ادامه دادن از دست بدهند. ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، به چنین ایمانی نیاز دارد؛ ایمانی که از حقیقت آغاز میشود، با استقلال اندیشه بالنده میگردد و در عشق به میهن به بار مینشیند. سخن پایانی آنچه در این نوشته گفته شد، دعوت به خاموش کردن نقد، چشم بستن بر کاستیها یا یکسان اندیشیدن نیست. سخن بر سر مرزی اخلاقی است که نباید در التهاب اختلافها گم شود: میتوان با حکومت مخالف بود، اما نمیتوان تجاوز به میهن را نادیده گرفت؛ میتوان خطاهای کشور را بیپروا نقد کرد، اما نمیتوان تحقیر ملت خویش را جای نقد نشاند؛ میتوان از آزادی دفاع کرد، اما نمیتوان پذیرفت که بیگانه با بمب و تحریم، آیندۀ مردم را رقم بزند. لحظۀ آزمون، درست آنجاست که انسان باید میان حقیقت و نفرت، میان استقلال اندیشه و پیروی از روایتهای مسلط، و میان مسئولیت در برابر میهن و آسودگی سکوت یکی را برگزیند. در چنین لحظهای، سخن گفتن از ایران نه دفاع از بیخطایی آن، بلکه دفاع از حق مردمی است که میخواهند خود، با همۀ اختلافها و کاستیهایشان، سرنوشت خویش را بسازند. آیندۀ ایران را تنها تصمیم دولتها و نتیجۀ جنگها رقم نخواهد زد؛ نگاه نسلهای بالنده به خویشتن و میهنشان نیز در ساختن آن سهمی تعیینکننده خواهد داشت. اگر آنان حقیقت را بیهراس ببینند، از نقد بیاموزند، استقلال اندیشۀ خود را پاس بدارند و در سختترین روزها میهن را تنها نگذارند، ایران از دل این زخمها نیز برخواهد خاست. زیرا میهن، پیش از آنکه در مرزهای جغرافیا بماند، باید در ذهن و جان فرزندانش زنده بماند.
(نقل از مجله جنوب جهانی)
تلگرام راه توده:
|