|
یکی از برجستهترین و در عین حال خطرناکترین پدیدههای دوران معاصر آن است
که خشونت نظامی دیگر صرفاً توجیه نمیشود، بلکه بهصورت اخلاقی به نمایش
گذاشته میشود. جنگها نه آنگونه که هستند - یعنی اعمال خشونتآمیز برای
پیشبرد منافع سیاسی - بلکه بهعنوان کنشهایی از «رهایی»، «دفاع» یا حتی
«تمدن» معرفی میشوند؛ همان چیزی که فریدریش نیچه آن را «وارونگی ارزشها»
مینامید: جنگ نه بهعنوان عملی بربرانه، بلکه بهعنوان جلوهای از تمدن.
این داستانسرایی دیگر تنها توسط دولتها تولید نمیشود. بخشهایی از
شبکههای سیاسی در تبعید نیز فعالانه در گسترش آن نقش دارند. این امر
بهویژه در بخشهایی از دیاسپورای ایرانی در ارتباط با جنگ کنونی و ناقض
حقوق بینالملل که آمریکا و اسرائیل به ایران تحمیل کرده اند، بهوضوح دیده
میشود: گروههای سلطنتطلب پیرامون رضا پهلوی پیش از حمله، فشار نظامی
آشکار و پنهان را بهعنوان گامی ضروری برای «آزادسازی» مردم ایران تبلیغ
کردند و اکنون نیز با همه امکاناتی که در دسترس دارند، هرگونه خشونت جنگی
را زیر پوشش «مقاومت علیه حاکمیت» توجیه میکنند. آنان خود را با صدایی
بلند و پوشش رسانهای وسیع بهعنوان «نماینده» ایران معرفی میکنند و هر
صدای مخالفی را تحقیر یا تهدید مینمایند. بدین ترتیب، الگویی آشنا
بازتولید میشود: خشونت خارجی بار اخلاقی میگیرد و اهداف سیاسی و منافع
ژئوپولیتیک در پشت این روکش اخلاقی پنهان میشود.
این ابزارسازی و اخلاقی کردن جنگ نهتنها از نظر سیاسی جهتدار است، بلکه
از نظر تحلیلی نیز قابل دفاع نیست، زیرا بر تحریف نظاممند مقایسههای
تاریخی استوار است.
۱
- قیاسهای تاریخی بهعنوان ابزار سیاسی – سوءاستفاده از تاریخ: جنگ جهانی
دوم بهعنوان سلاح اخلاقی فراگیر
ارجاع به جنگ جهانی دوم در مباحث سیاسی همچون نوعی مشروعیتبخشی اخلاقی عام
عمل میکند. هر کس خود را در امتداد نیروهای متفقین قرار دهد، بهطور ضمنی
نقش «آزادکننده» را برای خود مطالبه میکند.
اما این قیاس نهتنها سادهسازیشده، بلکه گمراهکننده
است.
جنگ جهانی دوم یک مورد ویژه در تاریخ بود: جنگی نابودگر با سازماندهی
صنعتی کشتار، به رهبری یک رژیم توتالیتر با ایدئولوژی آشکاراً
توسعهطلبانه. شکست نظامی آن رژیم نه یک انتخاب، بلکه تنها راه برای پایان
دادن به جنایات سیستماتیک بود.
در مقابل، درگیریهای معاصر معمولاً چنین ویژگیهایی ندارند. بنابراین،
استفاده از این قیاس نه روشنگری، بلکه سادهسازی اخلاقی است.
۲-
واقعیت حقوق بینالملل در برابر روایت اخلاقی
از زمان تأسیس سازمان ملل، اصل بنیادین، ممنوعیت توسل به زور بوده است.
استفاده از نیروی نظامی تنها در موارد مشخصی مشروع است: دفاع از خود یا با
مجوز شورای امنیت.
در اینجا شکاف میان ادعا و واقعیت آشکار میشود. بسیاری از مداخلات نظامی
دهههای اخیر خارج از این قواعد - که در بهترین حالت آرمانی هستند - صورت
گرفتهاند.
کشورهایی مانند اسرائیل یا ایالات متحده اغلب به تهدیدات امنیتی یا دفاع
پیشدستانه استناد میکنند. فارغ از اینکه این کشورها خود سابقهٔ حملات و
مداخلات نظامی گسترده دارند، این استدلالها خنثی نیستند، بلکه وابسته به
تفسیر و محل مناقشهاند. استفادهٔ مکرر از این توجیهات، در درازمدت همان
نظم بینالمللی را تضعیف میکند که به آن استناد میشود.
۳-
رهایی- بهعنوان رمز ایدئولوژیک برای تجاوز و تحمیل جنگ
مفهوم «رهایی» در نگاه اول بار اخلاقی روشنی دارد، اما در واقع بسیار مبهم
و چندپهلوست.
در گذشته، این واژه به معنای پایان دادن به نظامهای مشخص سرکوبگر بود -
مانند فاشیسم. اما امروزه بهطور فزایندهای بهعنوان رمزی ایدئولوژیک
بهکار میرود که خشونت نظامی را در روایتی مثبت قرار میدهد.
حمایت برخی از بخشهای دیاسپورای ایرانی از این روایتها نیز قابل تأمل
است. هنگامی که مداخلهٔ نظامی خارجی بهعنوان «فرصتی» برای تغییر سیاسی
معرفی میشود، تمرکز تغییر میکند: دیگر مردم در مرکز نیستند، بلکه هدف
استراتژیکِ تغییر رژیم مطرح میشود - بدون توجه به هزینههای انسانی.
شواهد تجربی نیز روشن است: مداخلات خارجی بهندرت به ایجاد ساختارهای
پایدار و دموکراتیک منجر میشوند و اغلب به فروپاشی دولت، خلأ قدرت و خشونت
طولانیمدت میانجامند.
۴.
اسطورهٔ «جنگ خوب» – تجربه خلاف آن را ثابت کرده
ایدهٔ «جنگ عادلانه» یا «جنگ خوب» بیشتر یک روایت سیاسی است تا یک مفهوم
تحلیلی.
جنگ عراق در سال
۲۰۰۳
نمونهای شاخص است. این جنگ با ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی و ترویج
دموکراسی آغاز شد، اما بعدها مشخص شد که این دلایل نادرست یا دستکاریشده
بودهاند. پیامدهای آن - بیثباتی، خشونت فرقهای و ناامنی بلندمدت -
همچنان ادامه دارد.
[۰۱.۰۴.۲۰۲۶
۱۹:۳۸]
Maziar:
جنگ افغانستان نیز محدودیتهای «رهایی نظامی» را نشان داد. با وجود منابع
عظیم و برتری نظامی، هیچ نظام سیاسی پایدار ایجاد نشد.
این موارد استثنا نیستند، بلکه نمونههای ساختاریاند: جنگهای مدرن
مشکلاتی را که به نام حل آنها آغاز میشوند، نه تنها حل نمیکنند، بلکه به
آنها شدت نیز میبخشند.
۵.
توهم قیاس با «پارتیزان ها و نیروهای مقاومت»
یکی از فریبندهترین الگوهای استدلالی، مقایسهٔ کنشگران امروز با نیروهای
مقاومت در جنگ جهانی دوم است.
این قیاس تفاوتهای بنیادین را نادیده میگیرد. جنبشهای مقاومت تاریخی
علیه نظامهای آشکارا توتالیتر عمل میکردند و مشروعیت آنها از وضوح
بیعدالتی ناشی میشد.
اما در درگیریهای امروز، نقشها پیچیده، پراکنده و مورد مناقشهاند. مفهوم
«مقاومت» اغلب بهصورت ابزاری برای کسب مشروعیت اخلاقی بهکار میرود، بدون
توجه به پیامدهای واقعی آن، کما اینکه گروههایی مانند داعش نه تنها نیروی
مقاومت نیستند، بلکه نیروهای مخربی هستند که مقاومت و جامعه مدنی را هدف
قرار میدهند.
۶.
منافع ژئوپولیتیک پشت نقاب اخلاقی
تحلیل علمی جنگهای معاصر بدون در نظر گرفتن منافع ژئوپولیتیک ناقص است.
مداخلات نظامی بهندرت صرفاً با انگیزههای انسانی انجام میشوند.
منافع امنیتی، نمایش قدرت منطقهای و عوامل اقتصادی و کنترل منابع انرژی و
حتی منابع آبی مثلا در غرب آسیا نقش تعیینکنندهای دارند. در این میان،
داستانسرایی اخلاقی بیشتر ابزار مشروعیتبخشی به خشونت نظامی و جنگ است تا
انگیزهٔ واقعی.
از همین رو، باید نسبت به هرگونه ارائهٔ جنگ بهعنوان وظیفهای اخلاقی
تردید کرد. در چنین مواردی، تردید نشانهٔ ضعف نیست، بلکه ضرورت تحلیل
عقلانی است.
۷.
خودایمنی اخلاقی
بزرگترین خطر گفتمان جنگی امروز، مصونسازی آن در برابر نقد است. هنگامی
که جنگ بهعنوان «رهایی» تعریف میشود، از تحلیل عقلانی خارج شده و به
حوزهٔ یقین اخلاقی منتقل میگردد.
اما دقیقاً در همینجا باید نقد آغاز شود.
هیچ روایت اخلاقی یا قیاس تاریخی نمیتواند پیامدهای واقعی جنگهای مدرن را
پنهان کند: نابودی جوامع، قربانیان غیرنظامی و بیثباتی پایدار. تحلیل جدی
باید این واقعیتها را در مرکز قرار دهد، نه بازنماییهای اغراقآمیز را.
اسطورهٔ «جنگ عادلانه» نهتنها از نظر تحلیلی قابل تردید است، بلکه از نظر
سیاسی خطرناک است؛ زیرا خشونت را عادیسازی میکند، مسئولیت را پنهان
میسازد و نقد را بیاعتبار مینماید.
هر کس این اسطوره را بازتولید کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، به تداوم همان
سیاستهایی کمک میکند که ظاهراً قصد مقابله با آنها را دارد.
[۱۷.۰۶.۲۰۲۶
۱۳:۴۱]
Maziar:
جنگ ایران و نبرد بر سر نظم جهانی
آمریکا چگونه سلطه خود را بازآرایی میکند؟
منطق راهبردیِ جنگ ایران بسیار فراتر از خاورمیانه است. از این منظر، هدف
اصلی نه صرفاً مدیریت یک بحران منطقهای، بلکه جلوگیری از شکلگیری یک نظم
جهانیِ چندقطبی و حفظ کنترل بر مسیرهای حیاتی تأمین و انتقال مواد خام،
بهویژه انرژی، و کنترل آبراهه در مقیاس جهانی است، سیاستی که دانسته حتی
به زیان برخی متحدان آمریکا تمام میشود.
در این چارچوب، دیگر سخن از «مشارکت با متحدان» به سبک قرن بیستم نیست،
بلکه از ایجاد «کمربند دفاعی» گستردهای سخن میرود که همچون دیوار و
بارویی پیرامون آمریکا و منافع آن شکل گرفته است. آمریکایی که هر روز بیش
از پیش به یک قلعه شباهت پیدا میکند و میکوشد تهدیدهای پیرامونی را پیش
از رسیدن به دروازههای خود مهار کند.
چارچوب نظری چنین سیاستی در دهه های گذشته فراهم شده و بویژه در سال گذشته
تحت عنوان راهبرد امنیت ملی آمریکا و امسال با عنوان راهبرد دفاع ملی
آمریکا تدوین شده:
جلوگیری از حضور نظامی قدرتهای رقیب، ممانعت از دسترسی دشمنان به
زیرساختهای راهبردی و جلوگیری از اختلال در زنجیرههای حیاتی، بویژه تأمین
انرژی در پیرامون قاره آمریکا و در سراسر جهان. بدین ترتیب هدف نهایی گسترش
و تحکیم فضای امنیتی ایالات متحده فراتر از مرزهای جغرافیایی آن است.
شعار عملیاتی راهبرد دفاع ملی آمریکا چنین خلاصه میشود: «بازگرداندن برتری
نظامی آمریکا در نیمکره غربی». اینکه این عبارت صرفاً یک شعار سیاسی نیست،
در حوزه کارائیب، ونزوئلا و کوبا بهخوبی قابل مشاهده است. بنا بر تحلیل
مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، افزایش حضور نظامی آمریکا در این منطقه
از تابستان سال گذشته تاکنون نه اقدامی موقت، بلکه بخشی پایدار از این
سیاست قارهای محسوب میشود.
گرینلند نمونه افراطی از این منطق گسترش ژئوپلیتیکی است. علاقه آمریکا به
تملک این جزیره را میتوان نوعی وسواس ژئوپلیتیکی دانست که ریشههای آن به
قرن نوزدهم بازمیگردد. کانادا از طریق تعرفهها، وابستگی بازارها و
پیوندهای انرژی در مدار اقتصادی واشنگتن نگه داشته میشود و مکزیک نیز بیش
از پیش بهعنوان بخشی از فضای امنیتی آمریکا تلقی میشود؛ فضایی که واشنگتن
برای خود حق مداخله در آن قائل است. سفیر منتخب آمریکا در پاسخ به پرسشی
درباره احتمال عملیات نظامی یکجانبه در خاک مکزیک، به نقل از رویترز، گفته
بود:
«همه گزینهها روی میز است.»
اهرم انرژی که برای مهار متحدان اروپایی و بویژه آلمان به کار گرفته
میشود، همزمان علیه رقبای راهبردی آمریکا نیز عمل میکند. جنگ ایران
نهتنها کشورهای وابسته به واشنگتن را تحت فشار قرار میدهد، بلکه بیش از
همه چین و تا حدی هند را در حساسترین نقطه آسیبپذیری انرژیشان هدف
میگیرد.
بر این اساس است که خلیج فارس را بایستی میدان آزمایش راهبرد جدید آمریکا
برای کنترل و تحت فشار قرار دادن نه تنها رقبا، بلکه متحدین سابق دانست.
در این میان آسیبپذیری چین به عنوان بزرگترین رقیب آمریکا از قرن نوزدهم
تا کنون، از توزیع جغرافیایی منابع انرژی آن ناشی میشود. حدود
۴۵
تا
۵۰
درصد واردات نفت خام چین و نزدیک به
۳۱
درصد واردات گاز طبیعی مایع این کشور از تنگه هرمز عبور میکند. همچنین
بیش از
۵۵
درصد نیاز نفتی چین از خاورمیانه تأمین میشود. ذخایر راهبردی انرژی که
برای حدود
۱۲۰
روز کفایت میکنند، به پکن زمان میدهند، اما وابستگی آن به این مسیر حیاتی
را از میان نمیبرند.
ونزوئلا را میتوان مرحله مقدماتی این روند دانست. چین یکی از مهمترین
خریداران نفت ونزوئلا بود و مداخلات واشنگتن در آن کشور، دامنه مانور انرژی
پکن را محدود کرد. تنگه هرمز مرحلهای بهمراتب حساستر و خطرناکتر از
همان الگو به شمار میرود.
اما این جنگ تنها ابزاری برای اعمال فشار انرژی نیست؛ بلکه کارکردی نظامی
نیز دارد. خلیج فارس به میدان واقعی یادگیری و آزمایش برای تحولی تبدیل شده
که آمریکا سالها در درک کامل آن با دشواری روبهرو بوده است.
قرن بیستم عصر «جنگ پلتفرمی» بود، دورانی که جنگندهها، ناوهای جنگی و
تانکها حاملان گرانقیمت قدرت آتش محسوب میشدند. ایران از نخستین
قدرتهای منطقهای است که این منطق را بهطور نظاممند به چالش کشید.
پهپادهای شاهد، موشکهای بالستیک و موشکهای کروز بهصورت انبوه تولید
میشوند، قابلیت جایگزینی سریع دارند و بر فرسایش تدریجی دشمن متکی هستند.
امروزه خودِ سلاح حامل قدرت تخریب است، بدون نیاز به ایجاد پلتفرمهای
گرانقیمت و آسیب پذیر. پهپادی که از روی یک کامیون به پرواز درمیآید،
مأموریتی را انجام میدهد که در گذشته مستلزم سامانههایی به ارزش صدها
میلیون دلار بود. از این منظر، جنگ ایران برای واشنگتن به آزمایشگاهی واقعی
برای شناخت و ارزیابی جنگافزارهای قرن بیستویکم تبدیل شده است.
[۱۷.۰۶.۲۰۲۶
۱۳:۴۱]
Maziar:
اما میدان آزمایش تنها بخشی از ماجراست و تقسیم کار جدید امپراتوری آمریکا
بخش دیگر آن. آنچه در خلیج فارس رخ میدهد، نشانه تغییری بنیادین در رابطه
میان آمریکا بعنوان مرکز و کشورهای پیرامون آن است، بویژه اروپایی ها
بعنوان متحدین سابق. تلاشی برای بازآرایی سلطه ابرقدرتی که در حال
سازماندهی مجدد نفوذ جهانی خود است.
در نظم پس از جنگ جهانی دوم، توافقی نانوشته وجود داشت: دولتهای تابع
امپراتوری (پیرامونی ها) وفاداری سیاسی و راهبردی خود را ارائه میکردند و
در مقابل از امنیت، دسترسی به بازارها و سهمی از ثروت امپراتوری بهرهمند
میشدند. آن دوران اکنون رو به پایان است.
نوع جدیدی از تقسیم کار امپراتوری در حال شکلگیری است. پیرامونی ها باید
از نظر نظامی مسلحتر و از نظر اقتصادی وابستهتر شوند. آلمان نمونه بارز
این سیاست جدید آمریکا است.
مناطق پیرامونی وظایف امنیتی بیشتری بر عهده میگیرند: اروپا در برابر
روسیه، شرق آسیا در برابر چین و اسرائیل در خاورمیانه. و در اصطلاح دقیقتر
در غرب آسیا.
جنگ ایران این گذار را در عمل به نمایش میگذارد. این جنگ دسترسی متحدان و
رقبای آمریکا را به منابع انرژی خلیج فارس محدود میکند و انرژی را به
ابزاری برای اعمال قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل میسازد.
از این منظر، بایستی محتاطانه از افول آمریکا سخن گفت چرا که سخن گفتن از
افول آمریکا ممکن است تصویر بزرگتر را پنهان کند. واشنگتن لزوماً نیازی به
پیروزی قاطع در این جنگ ندارد؛ کافی است که سیاست نه جنگ و نه صلح ادامه
یابد: بهعنوان اهرم فشار انرژی علیه متحدان و رقبا، بهعنوان میدان آزمایش
شیوههای نوین جنگ و بهعنوان بستری برای آمادگی در رقابتهای فزاینده بر
سر منابع در جهانی که تحت تأثیر تغییرات اقلیمی دگرگون شده و میشود.
هدف نهایی، عقبنشینی نیست، بلکه سازماندهی مجدد سلطه جهانی است:
ایالات متحده در مقام ابرقدرت مرکزیِ نظمی که در برابر نظام چند قطبی در
حال شکل گیری است.
تلگرام راه توده:
https://telegram.me/rahetudeh
|